نقد سریال بامداد خمار (فصل اول)؛ وقتی همهچیز هست اما چیزی کم است
- ژانر عاشقانه , درام
- کشور ایران
- امتیاز مخاطبان
- زمان فیلم 40 تا 50 دقیقه
- سال ساخت سال 1403
- دسته فیلم
- بازدید 8041بازدید
در ابتدا شک داشتم که نقد سریال بامداد خمار را بنویسم. شاید بهدلیل اینکه برخی عوامل فیلم از دوستانم بودند دستودلم به نقد نوشتن نمیآمد. اما با توجه به پربحث بودن این سریال تصمیم گرفتم نقد آن را بدون توجه به حضور دوستانم در این سریال بنویسم. بامداد خمار اقتباسی از یکی از پرفروشترین رمانهای عامهپسند دهههای گذشته است و نام نرگس آبیار روی صندلی کارگردانی و ترکیبی از بازیگران شناختهشده در آن هوسبرانگیز است. در نقد و بررسی سریال بامداد خمار بررسی میکنیم که چرا این سریال همهچیز دارد اما باز هم چیزی کم است.
نویسنده
در این نقد، مضمون اصلی و بسیاری از بخشهای مهم سریال «بامداد خمار» بهطور کامل افشا میشود. اگر سریال را ندیدهاید و دوست ندارید موضوع آن را متوجه شوید، خواندن این نقد را به شما توصیه نمیکنیم.
امتیاز نگارنده: 5.5 از 10
پیشنهاد: اگر دنبال عاشقانۀ کلاسیک هستی که فضای نوستالژیک و احساسیاش بتواند در لحظاتی تو را درگیر کند، بامداد خمار انتخاب قابلقبولی است. اما اگر توقع اقتباس خلاقانه، شخصیتپردازی عمیق یا روایت جسورانه داری، احتمالاً این سریال تو را ناامید خواهد کرد. بامداد خمار تجربهای نابرابر است: نه بد بهقدری که رهایش کنی، نه آنقدر خوب که عاشقش شوی.
در معرفی سریال بامداد خمار باید گفت: داستان سریال بامداد خمار روایت عشق پرتنش میان دختری از خانوادهای مرفه و نجاری سادهزیست است؛ رابطهای ممنوع که اختلاف طبقاتی و سنتهای خانوادگی آن را به چالشی جدی تبدیل میکند. سریال مسیر این عشق پرریسک را در فضای تاریخی تهران گذشته دنبال میکند و نشان میدهد چگونه انتخاب احساسی زندگی شخصیتها را زیرورو میکند.
اگر سؤال شما نیز این است که «سریال بامداد خمار در کدام پلتفرم پخش میشود» باید بگوییم که این سریال دوشنبهها ساعت 8 شب از پلتفرم شیدا پخش میشود. همچنین پرتکرارترین پرسش تماشاگران این است که «سریال بامداد خمار چند قسمت دارد؟» این سریال سه فصل دارد و فصل اول 13 قسمت خواهد بود.

در فصل اول سریال، فیلمنامه بیشتر شبیه نقشهای نیمهکشیده است تا ساختار دراماتیک کامل. اتصال منطقی و انرژی لازم میان ایدههای داستانی بهطور پیوسته برقرار نمیشود و روایت تا نیمههای فصل سرگردان پیش میرود. ریتم سریال نامنظم است؛ برخی صحنهها بیآنکه بار دراماتیک مشخصی ایجاد کنند بیشازحد کش میآیند و در مقابل بعضی اتفاقها یا زودتر از موعد حل میشوند یا بدون زمینهسازی رها میمانند. هرچند در بخشهای پایانی فصل ریتم روایت تندتر شده و تلاش میشود داستان به سمت بحران حرکت کند، اما این شتاب دیرهنگام نمیتواند ضعف ریتم و فقدان ساختار منسجم در قسمتهای ابتدایی را جبران کند. نتیجه آن است که مخاطب نه بهطور کامل با فضا همراه میشود و نه فرصت کافی برای نزدیکی تدریجی با شخصیتها را پیدا میکند. با این حال، بهدلیل بار احساسی سریال، عاشقانه بودن آن و اتکای مستقیم به رمان پرطرفدار سالهای دور بخش قابلتوجهی از مخاطبان عام همچنان با اثر ارتباط برقرار میکنند.
فضای تصویری و طراحی صحنه در بسیاری لحظات قابلقبول و حتی چشمنواز است و نشان میدهد تیم سازنده از نظر ایدۀ بصری به قصه باور دارد. مشکل اما آنجاست که این باور بصری اغلب پشت متنی قرار میگیرد که عمق و کشش دراماتیک کافی ندارد؛ درنتیجه قابهای زیبا به تصاویری خوشساخت اما کماثر تبدیل میشوند که بیش از آنکه روایتگر باشند، تزئینیاند.
در نقد سریال بامداد خمار باید به این نکته توجه کرد که فیلمنامه ظرفیت بالقوۀ شکلگیری درام مؤثر را دارد، اما برای رسیدن به این هدف به ضرباهنگ دقیقتر، شخصیتپردازی عمیقتر و منطق رفتاری منسجمتری نیاز دارد تا از زیبایی ظاهری عبور کند و به روایت واقعی برسد.
دیالوگها در بسیاری از صحنهها صرفاً ابزاری برای انتقال اطلاعات یا ایجاد شوخیهای سطحیاند، نه راهی برای آشکار کردن گذشته، باورها یا تضادهای درونی شخصیتها. وقتی محبوبه یا رحیم دیالوگ میگویند، اغلب آنچه شنیده میشود بازتاب نیاز صحنه است، نه نتیجۀ ساختار روانی مشخص. متن باید توانایی خلق لحظههایی را داشته باشد که دیالوگ به کنش دراماتیک تبدیل شود، نه به جملهای مصرفی.
سکانس ورود نخست محبوبه به نجاری نمونۀ روشنی از این ضعف است؛ جایی که محبوبه روی خردههای چوب پا میگذارد و میگوید:
– اااه.
و بلافاصله رحیم پاسخ میدهد:
– اه به من دختر خانم؟
این نوع دیالوگ شاید در قالب رمان عامهپسندِ سی سال پیش کارکرد داشته باشد، اما در سریال تلویزیونی امروز نه شخصیت میسازد و نه موقعیت را ارتقا میدهد. سریال نیازمند دیالوگهایی است که فراتر از بازتولید متن منبع به ساخت درام کمک کنند.
شخصیتها در فیلمنامه اغلب نقشی ایستا دارند؛ آنها عمل میکنند، اما انگیزههای درونیشان بهروشنی شکل نمیگیرد. واکنش محبوبه به محیط نجاری میتوانست حامل تضاد طبقاتی، کنجکاوی پنهان یا حتی شرمساری باشد، اما اغلب در سطح باقی میماند و به نشانهای گذرا تقلیل مییابد. رحیم نیز بیش از اندازه به تیپ نمادین فروکاسته شده و پیچیدگیهایی که میتوانست او را انسانیتر و چندلایهتر کند، در متن غایب است. حتی در قسمتهای پایانی که موقعیتها بحرانیتر میشوند، تغییر معناداری در عمق شخصیتها رخ نمیدهد. فیلمنامه باید لحظاتی ایجاد کند که انتخابها و تصمیمها از دل تاریخچه و تجربۀ شخصیتها بیرون بیاید، نهصرفاً در پاسخ به نیازهای شتابزدۀ روایت.
متن سریال بامداد خمار بیشتر میگوید تا نشان دهد. اطلاعات مهم، احساسات و حتی تغییرات درونی شخصیتها اغلب از طریق مونولوگ یا توضیح مستقیم منتقل میشوند و همین مسئله عنصر کشف و کنش را تضعیف میکند. نمایش درونیات از مسیر کنش، نگاه و جزئیات رفتاری است که مخاطب را درگیر میسازد؛ اما در اغلب قسمتهای فصل اول، حتی در بخشهای پایانی، مسیر سادهترِ گفتن انتخاب میشود. این انتخاب به کاهش همدلی و تعلیق میانجامد، هرچند ریتم ظاهری روایت در انتهای فصل تندتر میشود.
در فصل اول، گرهها و موقعیتهای بالقوۀ متعددی برای تعلیق و افزایش تنش وجود دارد، اما فیلمنامه در تبدیل آنها به نقطههای عطف بازگشتناپذیر یا گذارهای تعیینکننده ناتوان است. حتی شتاب روایی در قسمتهای پایانی بیشتر شبیه جبران دیرهنگام است تا نتیجۀ طراحی ساختاری. مخاطب کمتر احساس میکند هر قسمت به نقطهای رسیده که مسیر داستان را بهطور جدی تغییر داده باشد؛ نقاط عطف یا زود افشا میشوند یا آنقدر کماثر طراحی شدهاند که وزن دراماتیک خود را از دست میدهند.
یکی از نکات مثبت متن، توجه به جزئیات محیطی و تاریخی است؛ فضاها محسوس و قابللمساند و از نظر بصری باورپذیر ساخته شدهاند. مسئله اما این است که این فضاها کمتر به عنصر فعال در روایت تبدیل میشوند و بیشتر نقش پسزمینهای زیبا را دارند. اگر فیلمنامه از طراحی صحنه برای آشکار کردن تضاد طبقاتی، فشارهای روانی یا خاطرات شخصیتها استفاده میکرد، فضا صرفاً تزئینی نبود و به موتور درام تبدیل میشد.

در بررسی فصل اول سریال «بامداد خمار» از منظر شخصیتپردازی، با مجموعهای از تیپها و نشانهها مواجهایم، نه آدمهایی با گذشته، تناقض و منطق درونی مشخص. فیلمنامه تلاش میکند محبوبه و رحیم را در دو قطب احساسی و طبقاتی قرار دهد، اما این تقابل بیشتر در سطح باقی میماند و به تجربهای انسانی و قابللمس تبدیل نمیشود. رفتارها و انتخابهای شخصیتها تابع نیاز صحنهاند، نه حاصل یک روانشناسی شکلگرفته. مخاطب میفهمد قرار است این شخصیتها چه نمایندهای باشند، اما بهندرت میفهمد چرا چنیناند. همین فاصله میان نیت نویسنده و تجربۀ تماشاگر باعث میشود رابطهها کمجان، تصمیمها بیریشه و واکنشها اغلب سطحی باشند؛ حتی زمانی که روایت در قسمتهای پایانی شتاب میگیرد.
محبوبه از نظر موقعیت اجتماعی، تربیت خانوادگی و جهانبینی، ظرفیت بالایی برای تبدیل شدن به شخصیت چندلایه دارد. او میتواند محل تلاقی سنت، طبقه، میل شخصی و ترس از طردشدن باشد. تضاد میان گذشتۀ اشرافی و کشش به دنیای سادهتر و انسانیتر رحیم، پتانسیل کشمکش درونی جدی را دارد؛ اما فیلمنامه این تضادها را اغلب به واکنشهای کوتاه و لحظهای تقلیل میدهد.
ترس، کنجکاوی، دلبستگی و دودلی محبوبه بهندرت مسیر تدریجی پیدا میکنند. بسیاری از رفتارهای او بدون زمینۀ عاطفی یا منطقی کافی رخ میدهند و گاهی واکنشهایش بیش از حد خام یا کودکانه نوشته شده است؛ در حالی که این شخصیت باید از نظر ذهنی و تربیتی وزن بیشتری داشته باشد. حتی در نیمۀ دوم فصل که موقعیتها بحرانیتر میشوند، محبوبه بیش از آنکه درونیتر شود، فقط احساسیتر میشود. او هنوز بیشتر ایدۀ یک دختر عاشق است تا شخصیت کامل؛ طرح کلی اشرافزادهای که عاشق شده، اما عشقش هنوز به تجربۀ زیسته تبدیل نشده است.
رحیم در فیلمنامه بیش از آنکه انسان باشد، نماد یک نشانه است: کارگر شریف، صادق، زخمخورده و اخلاقمدار. اما اینها فقط ویژگیهای بیرونیاند. آنچه غایب است، زندگی درونی اوست. رحیم باید گذشته داشته باشد؛ باید بداند از چه میترسد، چه چیزی را پنهان میکند و کجا ممکن است بشکند. متن اما بهجای باز کردن این لایهها، به ساختن تصویر نمادین از مرد درستکار طبقه فرودست بسنده میکند.
حتی در لحظاتی که باید خشم، تردید یا آسیبپذیری رحیم شکل بگیرد، روایت از ورود به عمق این احساسات پرهیز میکند. او کمتر انتخاب دشوار میکند و کمتر بهای تصمیمهایش را میپردازد. در نتیجه، شخصیت بهجای آنکه پیش برود، تثبیت میشود و این تثبیت، مانع رشد دراماتیک او در طول فصل میشود.
وقتی شخصیتها عمق ندارند، رابطه هم نمیتواند واقعی و تدریجی شکل بگیرد. رابطۀ محبوبه و رحیم در فصل اول بیشتر براساس پیشفرض جلو میرود؛ انگار فیلمنامه از ابتدا میداند باید میان این دو کشش وجود داشته باشد، اما این کشش را مرحلهبهمرحله نمیسازد.
دلبستگی میان آنها اغلب بدون انباشت تجربه، سکوتهای معنادار، ترسهای واقعی و عبور از مرزهای شخصی شکل میگیرد. حتی در قسمتهای پایانی فصل که روایت سرعت میگیرد، هنوز این اتفاقات هستند که رابطه را جلو میبرند، نه انتخابهای آگاهانۀ شخصیتها. هیچکدام از این دو بهدرستی از جهان خود عبور نمیکند تا وارد جهان دیگری شود؛ آنها بیشتر کنار هم قرار میگیرند تا در هم تغییر ایجاد کنند.
فیلمنامه برای هر شخصیت نقش و مسیر کلی تعیین کرده، اما آنچه کمبودش حس میشود تجربۀ زیسته است. شخصیتها گذشتۀ سنگین خود را حمل نکرده، زخمهایشان را زندگی نمیکنند و از اشتباهاتشان نمیترسند. آنها بیش از حد قابلپیشبینی و تکبعدی نوشته شدهاند و این مسئله حتی با تندتر شدن ریتم در پایان فصل هم جبران نمیشود. به همین دلیل هرچقدر بازیگران تلاش کنند، جای خالی متن همچنان احساس میشود.
رحیم دقیقاً در نقطهای ضربه میخورد که سریال از واقعیت تاریخی فاصله میگیرد و به فانتزی مردانۀ معاصر نزدیک میشود. شخصیتی که قرار بوده مردی از دههها پیش باشد، اما بیشتر بهواسطۀ ظاهر و نشانههای بیرونی به گذشته الصاق شده تا تجربۀ زیستۀ آن زمان باشد. این ناهمخوانی یکی از نشانههای اصلی ضعف شخصیتپردازی در فصل اول است؛ ضعفی که اگر در فصلهای بعد ترمیم نشود، کل درام را با خود پایین میکشد.

بزرگترین مشکل رحیم در نقد سریال بامداد خمار، تطابق نداشتن ظاهر و فیزیک و استایل او با فضای زمانی است. فرم چهره و عضلات، مدل مو و حتی نحوۀ راه رفتنش کاملاً معاصر و امروزی است. آنقدر معاصر که اگر موبایل از جیبش بیرون بیفتد احتمالاً هیچکس تعجب نمیکند.
رحیم باید مردی از طبقۀ فرودست در فضای اجتماعی بسته، سخت و بهشدت کارمحور باشد؛ اما ظاهرش بیشتر یادآور اینفلوئنسرهای فیتنس است. پشتبازویی که انگار با تمرینات سخت درست شده، شانههای پهن کاملاً فرمدادهشده و حتی نوع حالت گردن و شانهها نشان میدهد رحیم از سال 1404 وارد 100 سال پیش شده است. این شکاف باعث میشود رحیم هرقدر هم بازی خوبی داشته باشد، تماشاگر او را باور نکند.

سریال عملاً رحیم را تبدیل به ابژه نگاه دوربین کرده. کافی است ببینیم چه نماهایی از او گرفته میشود:
ـ زوم کردن روی پشت بازو او که زیر نور میدرخشد؛
ـ حرکت آهستۀ تراشههای چوب که دورش میچرخند، انگار کارگردان در حال گرفتن نماهای تیزر عطر است نه کارگاه نجاری؛
ـ تأکید روی موهای مرتب و چشمهای سرمهکشیده؛
ـ قابهایی که بیشتر شبیه تبلیغ شامپو یا ویدیوکلیپهای پاپ هستند.
این میزان زیبایینمایی در حدی است که گاهی فضا از روایت عاشقانه بیرون میرود و تبدیل میشود به برجسته کردن بدن بازیگر. نتیجه؟ رحیم بهجای اینکه مردی واقعی باشد، تبدیل میشود به فانتزی دیداری؛ چیزی که بهوضوح به باورپذیری ضربه میزند.
وقتی شخصیت تاریخی با معیارهای زیبایی امروز طراحی میشود، طبیعی است که تماشاگر ارتباط حسی عمیق با او برقرار نکند. ظاهر رحیم حتی از برخی مدلهای تبلیغاتی معاصر هم مرتبتر است. این حجم از پرداختِ فیزیکی باعث میشود: رنج طبقۀ فرودست در چهره و بدن او دیده نشود؛ رفتارها و واکنشهایش مصنوعیتر بهنظر برسند، تضاد طبقاتی محبوبه و رحیم کماثر شود. و این یعنی شخصیت بهجای اینکه روایت را جلو ببرد، خودش تبدیل به سوژۀ روایت میشود.
کارگردانی در فصل اول «بامداد خمار» حسی دوگانه و گاه متناقض ایجاد میکند. از یکسو قابها، طراحی صحنه و توجه به جزئیات نشان میدهد تیم کارگردانی ایدۀ بصری داشته و جهان اثر برایش اهمیت دارد. از سوی دیگر، انتخابهای اجرایی در آغاز سریال آنقدر ضعیف و ناپختهاند که پیشرفتهای بعدی را هم تحتالشعاع قرار میدهد. فصل اول از نظر کارگردانی مسیری رو به جلو دارد، اما این مسیر آنقدر دیر آغاز میشود که فرصت رسیدن به ثبات را پیدا نمیکند.
آغاز یک سریال باید لحن، جهان و قراردادهای روایی اثر را تثبیت کند؛ اما بامداد خمار دقیقاً در همین نقطه مشکل دارد. سکانس افتتاحیه و بهویژه صحنۀ دعوای مادر و دختر نمونۀ بارزی از این ضعف است. چینش بازیگران، ریتم دیالوگگویی، نوع بازیها، میزانسن و انتخاب نماها همگی مصنوعی، اغراقآمیز و فاقد کنترلاند.
این سکانس نهتنها ضربۀ اول روایت را از بین میبرد، بلکه اعتماد مخاطب را هم مخدوش میکند. اگر نام کارگردان در تیتراژ نبود، بهسختی میشد باور کرد این آغاز ناپخته کار نرگس آبیار باشد. انگار قسمت اول با درکی نادرست از لحن، شخصیتها و حتی مدیوم سریال ساخته شده؛ اشتباهی که اثرش تا قسمتها بعد باقی میماند.
ریتم کارگردانی در کل فصل اول دچار نوسان است. گاهی لحظات دراماتیک بیدلیل کش داده میشوند و گاهی برای ایجاد تنش به شتاب ناگهانی یا جلوهگری تصویری پناه برده میشود. مسئله اصلی این است که کارگردانی تصمیم روشنی دربارۀ شیوۀ روایت ندارد: آیا قرار است روایت آهسته، جزئینگر و تدریجی باشد یا مبتنیبر نقاط عطف سریع و پرتنش؟
این دودلی باعث شده هر قسمت ترکیبی نامتوازن از هر دو رویکرد باشد. حتی در نیمۀ دوم فصل که ریتم تندتر میشود، این شتاب بیشتر واکنشی است تا حاصل طراحی حسابشده. به همین دلیل نقاط عطف، حتی در پایان فصل، فشار دراماتیک لازم را پیدا نمیکنند و ضرباهنگ در طول فصل تثبیت نمیشود و الگوی مشخصی پیدا نمیکند.
از نظر بصری، سریال لحظات چشمنواز کم ندارد. رنگ، نور و ترکیببندی قابها نشان از سلیقه و ذوق تصویری دارد؛ اما مشکل اینجاست که این زیبایی اغلب بهجای روایت مینشیند، نه در خدمت آن. چند نشانۀ تکرارشونده در طول فصل را در ادامه بخوانید:
ـ استفادۀ مکرر از کلوزآپهایی که بیشتر بر زیبایی چهرۀ بازیگر (بهویژه رحیم) تأکید دارند تا وضعیت روانی او.
ـ حرکتهای نرم و آهستۀ دوربین در فضاهایی که باید زمخت، خشک و طبقاتی باشند؛ انتخابی که حس واقعیت محیط را تضعیف میکند.
ـ کادربندیهایی که فاصلههای طبقاتی و موقعیتی را بهجای برجستهکردن، خنثی میکنند؛ چراکه دوربین اولویت را به جلوۀ بصری میدهد نه معنا.
در نتیجه، قابها زیبا هستند، اما کمتر روایتگرند.
در برخی صحنهها، کارگردانیِ بازیگران موفق است و واکنشها طبیعی و کنترلشدهاند؛ اما این کیفیت در کل فصل ثابت نمیماند. در صحنههایی مثل دعوای مادر و دختر یا برخی لحظات احساسی میان محبوبه و رحیم یا هدایت بیشازحد دیده میشود، یا آنقدر رهاشدگی وجود دارد که بازیگر برای پر کردن خلأ متن ناچار به اغراق میشود.
کارگردان باید تعادل میان آزادی بازیگر و هدایت دقیق را حفظ کند؛ تعادلی که در بامداد خمار بارها از دست میرود. حتی در قسمتهای پایانی که کنترل کلی بهتر شده، ردّ این نوسان همچنان دیده میشود.
فضاهای اصلی سریال ـ کارگاه نجاری، خانهها، کوچهها ـ از نظر طراحی قابلقبولاند، اما کارگردانی از آنها بهعنوان عناصر کنشمند استفاده نمیکند. کارگاه نجاری میتوانست با صدا، بو، تماس فیزیکی با چوب و ابزار بخشی از شخصیتپردازی و درام باشد؛ اما اغلب به پسزمینهای خوشساخت تقلیل مییابد.
فضاها بیشتر دیده میشوند تا تجربه شوند. اگر دوربین و بازیگران امکان کنش واقعی در این محیطها پیدا میکردند، تضادهای طبقاتی و فیزیکی میتوانستند بسیار ملموستر و دراماتیکتر شکل بگیرند.
از میانههای فصل به بعد نشانههایی از بهبود در کارگردانی دیده میشود: لحن متعادلتر میشود، بعضی قابها دقیقتر انتخاب میشوند و ارتباط میان تصویر و احساسات شخصیتها اندکی بهتر شکل میگیرد. اما این پیشرفت تدریجی جای خالی شروع قدرتمند را پر نمیکند.
کارگردانی فصل اول در نهایت به نقطهای میرسد که میتوانست از ابتدا اینطور باشد، نه به جایی که مخاطب را غافلگیر یا قانع کند. فرصتی که برای تثبیت جهان، شخصیتها و لحن وجود داشت کامل استفاده نمیشود؛ و این شاید مهمترین ضعف کارگردانی بامداد خمار در فصل اول باشد.

بازیهای بامداد خمار در فصل اول دقیقاً همان مسیری را طی میکنند که فیلمنامه و کارگردانی طی کردهاند: شروع بههمریخته و غیرقابلباور و بعد آرامآرام جا افتادن. مشکل این است که ضعف ابتدای سریال آنقدر توی ذوق میزند که هر چقدر هم بازیگران بعداً بهتر شوند، هنوز رد همان بیسامانی ابتدای کار روی اثر مانده است.
صحنۀ دعوای مادر و دختر در قسمت اول نمونۀ آشکار این مشکل است. این صحنه قرار بوده نقطۀ شروع درام باشد، اما بازیها آنقدر مصنوعیاند که انگار دو نفر دارند در تمرین اول یک نمایش داد میزنند، نه اینکه واقعاً در دل دعوایی خانوادگی باشند. شدت احساسات ناگهان از هیچ به اوج میرسد؛ بدون اینکه کوچکترین زمینۀ عاطفیای داشته باشد. نه واکنشها طبیعی است، نه ریتم دیالوگها، نه نگاهها، نه تنش. بازیها در این صحنه نهتنها باورپذیری ندارند، بلکه عملاً مخاطب را از همان لحظۀ اول پس میزنند.
محبوبه در این میان وضعیت پیچیدهتری دارد. او در قسمتهای اول کاملاً گم و سردرگم است؛ واکنشهایش یکدست نیستند، احساسهایش یا بیشازحد خاماند یا ناگهان اغراقآمیز میشوند. مخاطب حس میکند بازیگر هنوز لحن شخصیت و جهان ذهنی او را پیدا نکرده است. اما هرچه جلوتر میرویم روند رو به رشد او کاملاً محسوس میشود. نگاهها آرامتر و هدفمندتر میشوند، سکوتها معنا میگیرند و ریتم دیالوگ گفتنش کنترلشدهتر میشود. با این حال هنوز هم عمق لازم را ندارد؛ احساسهای محبوبه بیشتر در سطح باقی میمانند و در لحظات پیچیدهتر هنوز لرزش و نداشتن اطمینان دیده میشود. پیشرفت او واقعی است، ولی هنوز جای کار دارد.
رحیم اما مسیر متفاوتی دارد. او حضور کوتاهی در این هفت قسمت داشته اما همان چند سکانس کافی است تا معلوم شود نوید پورفرج از همان ابتدا نسبتبه نقشش دقیقتر و آگاهتر عمل میکند. رفتارها طبیعی و نگاهها کنترلشدهاند و هیچ تلاش مضحکی برای بازی کردن احساس دیده نمیشود. حتی وقتی دیالوگ سطحی است یا کارگردانی فضای اشتباهی ساخته، او با مکث یا تغییر کوچک در لحن ضعف را میپوشاند. مشکل او نه بازی است و نه تفسیر نقش؛ مشکل این است که جهان سریال هنوز برای او باورپذیر نشده و بازیاش در فضایی قرار گرفته که با شخصیتپردازی و طراحی زمان و مکان سریال نمیخواند.
بهنوش بختیاری که در سالهای اخیر در نقشهای سطحی و کمجان بازیهای تکراری میکرد، در بامداد خمار یک قدم به جلو برداشته است. او نقش بزرگی ندارد اما آنچه دارد را با آرامش بیشتر و اغراق کمتر بازی میکند.
لاله اسکندری هم بازی قابلقبولی دارد؛ نه اشتباه آشکاری از بازی او میبینی، نه لحظهای مییابی که تو را غافلگیر کند. او منظم و کنترلشده است، اما نقش امکانات کافی برای درخشش ندارد. نتیجهاش بازیای است که «درست» است، اما در ذهن نمیماند.
علی مصفا مثل همیشه کمگویی را انتخاب کرده و این سبک بازی برای شخصیتش جواب میدهد. او بیحاشیه، دقیق و در چهارچوب نقش حرکت میکند، اما درست مانند لاله اسکندری مشکل از نقش است نه از او. شخصیتش عمق ندارد که او بتواند چیزی فراتر از استاندارد همیشگیاش ارائه کند.

مشکل اصلی فیلمبرداری بامداد خمار این است که دوربین یا بیشازحد دخالت میکند، یا کاملاً بیحس و بیفکر حرکت میکند. هیچ تعادلی میان نمایش و پنهان کردن وجود ندارد و همین باعث میشود تصویر بهجای اینکه جهان داستان را بسازد، مدام آن را لو دهد.
اولین نقطهضعف قابلتوجه وسواس عجیب سریال به کلوزآپهای بیموقع است. دوربین خیلی زود و بیدلیل به صورت شخصیتها نزدیک میشود؛ انگار میخواهد احساسات را بهزور به مخاطب تحمیل کند. این نوع کلوزآپ گرفتن زمانی جواب میدهد که قبلش زمینۀ دراماتیکی ساخته شده باشد، اما اینجا معمولاً هیچ زمینهای وجود ندارد. نتیجهاش این است که احساسات نهتنها منتقل نمیشوند، بلکه مصنوعیتر بهنظر میرسند. دوربین عملاً بازیها را هم بدتر نشان میدهد؛ چراکه ضعفها را به شدیدترین شکل ممکن در صورت بازیگران بزرگ میکند.
ترکیببندی قابها هم در بسیاری از صحنهها مشکل دارد. اغلب نماها یا بیشازحد شلوغاند یا آنقدر خالی و بیهدف که حس خستگی ایجاد میکنند. گاهی شخصیتها در گوشۀ قاب رها شدهاند؛ بدون اینکه این انتخاب معنای خاصی داشته باشد. بهجای اینکه قاب دوربین شخصیت را تعریف کند، انگار دارد او را گم میکند. فضاهای خانهها و کوچهها نیز نه هویت دارند نه حس. هیچچیز در تصویر به مخاطب نمیگوید که این جهان، جهان خاص داستان است و همهچیز شبیه لوکیشنهای دمدستی و فوری است.
حرکتهای دوربین هم اغلب ناهماهنگ و فاقد منطقاند. جاهایی که باید دوربین آرام باشد، بیشازحد لغزنده و متشنج است و جاهایی که باید تنش را با حرکت تقویت کند، بیحرکت و بیاثر میماند. همین نداشتن هماهنگی باعث میشود لحظات کلیدی یا بیرمق شوند یا بیشازحد نمایشی. در سطح تکنیکی، انگار هنوز میان سبک پرزرقوبرق امروز و روایت کلاسیک رمان سردرگمی وجود دارد؛ هیچکدام کامل اجرا نمیشوند و هر دو نیمهکاره رها میشوند.
در فضاهای بیرونی نیز مشکل دیگری دیده میشود: عمق میدانهای نامتناسب. گاهی پسزمینه بیشازحد محو میشود و فضا حس کارتپستالی میگیرد، در حالی که صحنه نیاز به بافت و جزئیات دارد. گاهی هم همهچیز تیز و تخت است و تصویر هیچ عمق بصریای ندارد.
فیلمبرداری بامداد خمار نه سبک مشخصی دارد و نه هویت. مدام از انتخاب بصری به انتخابی کاملاً متضاد میپرد و جهان داستان را با تصویر نساخت. نتیجهاش تصویری شیک از دور اما آشفته و بیفکر از نزدیک است.

موسیقی بامداد خمار برخلاف بسیاری از بخشهای دیگر کیفیت کار را چند پله بالا میبرد. انگار موسیقی نقصهای روایت و بازیها را جمع میکند و حسی را که تصویر و کارگردانی منتقل نمیکنند به دوش میکشد.
اولین نکتۀ قابلتوجه هویت موسیقایی روشن و سازگار است؛ چیزی که در دیگر بخشهای سریال پیدا نمیشود و آهنگساز بدون اینکه خودنمایی کند فضا را میسازد.
حس نوستالژیک و عاشقانۀ موسیقی هم از معدود مواردی است که واقعاً با روح رمان هماهنگ است. انتخاب سازها حسابشده است؛ ترکیبی از صدای سازهای ایرانی با بافتی نرم و مدرن که نه خودنمایی میکند و نه به دام وسترن شدن میافتد. در واقع موسیقی کاری را میکند که کارگردانی، متن و فیلمبرداری نتوانستهاند: خلق زمان و فضا.
اما بزرگترین دستاورد موسیقی، بازسازی پسزمینۀ عاطفی رابطۀ محبوبه و رحیم است. در لحظاتی که متن و بازیها هنوز جانیفتادهاند، موسیقی اولین چیزی است که مخاطب را به سمت حس درست هدایت میکند. این توانایی که بدون دخالت افراطی، جهان احساسی داستان را سرپا نگه دارد، ارزش کمی نیست.
یکی از برگ برندههای این بخش، قطعۀ جدید و جذاب محسن چاوشی است؛ ترانهای که بعد از مدتها دوباره توانست در دل مخاطب جا باز کند و بهطور شگفتانگیزی با فضای داستان گره بخورد. انتخاب این صدا هوشمندانه بود؛ چراکه لحن خشدار و دردآلود چاوشی درست همان زخمی را دارد که رابطۀ محبوبه و رحیم بر آن استوار است. ملودی و کلام نه تحمیلگرند و نه صرفاً برای جلبتوجه اضافه شدهاند؛ برعکس بهطور طبیعی به احساسات صحنه عمق میدهند و تاثیری میگذارند که تصویر و حتی دیالوگها از رسیدن به آن عاجز بودهاند. همین قطعه است که برای بسیاری از مخاطبان اولین لحظۀ واقعی اتصال احساسی با سریال را رقم میزند.
در ادامۀ بررسی سریال بامداد خمار باید گفت موسیقی در این سریال تنها بخشی است که نهتنها استاندارد لازم را دارد، بلکه کیفیتی ارائه میدهد که سایر بخشها باید به آن تکیه کنند. اگر سریال لحظاتی دارد که به دل مینشینند، احتمالاً سهم بزرگش از موسیقی است، نه تصویر یا روایت.

سریال از رمانی الهام میگیرد که هم روزگاری پرفروش بوده، و هم سالهاست بهعنوان نمونۀ ادبیات عامهپسندِ ضعیف، سطحی و کلیشهمحور نقد شده است. رمانی که محبوبیتش بیشتر از دل احساسات مستقیم و قصۀ عاشقانۀ تلخ میآمد، نه از ساختار روایی یا عمق ادبی. بنابراین سریال نهتنها باید جهان داستان را بازآفرینی میکرد، بلکه ناچار است نقصهای منبع اصلی را هم مدیریت کند. و اینجاست که موفقیتش نسبی و پرنوسان میشود.
از یکسو، سریال در وفاداری به خط اصلی داستان کاملاً محافظهکار عمل کرده است. روایت عاشقانۀ دختر اشرافزاده و نجار فقیر تقریباً بدون تغییر جدی نوشته شده است؛ همان الگوی آشنا و تکراری عشق ممنوع، اختلاف طبقاتی و سقوط تدریجی. این وفاداری شاید برای مخاطبان نوستالژیک رمان جذاب باشد، اما از نظر اقتباسی یک فرصت بزرگ ازدسترفته است. چرا؟ چون رمان سالهاست بهخاطر ساده کردن روابط انسانی، شخصیتپردازی تکبعدی و نگاه اخلاقگرایانۀ سطحی نقد میشود.
سریال بهجای بازنگری یا بازتفسیر همان ضعفها را تکرار و حتی گاهی پررنگترشان کرده است. مهمترین مشکل اینجاست: سریال هیچ خوانش تازهای ارائه نمیدهد. نه زاویه دید جدیدی اضافه کرده، نه لایهای اجتماعی یا روانشناختی را گسترش داده، نه حتی نقدی ظریف نسبتبه نگاه قضاوتگر رمان دارد. سریال در بهترین حالت روایت را نرمتر و کمی انسانیتر کرده، اما همچنان اسیر همان دوگانۀ سادۀ «انتخاب غلطِ عشق» و «تاوان سنگین» باقی مانده است.
البته سریال بامداد خمار موفقیت مهمی دارد: دراماتیزه کردن لحظات کلیدی رمان. صحنههایی که در متن کتاب گزارشی و گذرا بودند، اینجا تبدیل به موقعیتهای بصری و احساسی میشوند. رابطۀ محبوبه و رحیم ملموستر میشود، فضا زندهتر است و برخی جزئیات که خواننده فقط تصورش میکرد حالا قابللمساند. این توان تصویرسازی باعث شده برخی ضعفهای نوشتاری رمان کمتر بهچشم بیاید.
از طرف دیگر، تلاش سریال برای مدرن کردن لحن و روابط نصفهونیمه است. دیالوگها گاهی امروزی و بیربط به فضای تاریخیاند، گاهی ناگهان به لحن تصنعی و کتابی میلغزند. این ناهماهنگی نتیجۀ این است که نویسنده تصمیم روشنی برای اقتباس نگرفته است: سریال نمیداند میخواهد بازسازی تاریخی باشد یا بازخوانی معاصر.

سریال بامداد خمار نه فاجعهای کامل است و نه موفقیتی چشمگیر و بیشتر یادآور اثری است که ظرفیت تبدیل شدن به سریال ماندگار را داشت اما در نیمۀ راه جازد. وفاداری محافظهکارانه به رمانی که خودش پر از نقد و ایراد بوده بزرگترین مانع سریال شده و اجازه نداده است اقتباس به خوانشی تازه تبدیل شود. ضعف فیلمنامه و شروع ناهماهنگ، کارگردانی را دچار مشکل کرده و حتی بازیها را تحتفشار قرار داده است. در مقابل، موسیقی [بهویژه حضور تأثیرگذار محسن چاوشی] و برخی لحظات بصری، سریال را از سقوط کامل نجات داده و ارتباط احساسی حداقلی با مخاطب میسازند.
اگرچه تماشای سریال بامداد خمار خالی از لطف نیست، اما حسِ «چه میشد اگر» تا آخر همراه مخاطب میماند.










چرا صحنه هایی که بصیر درخانه عصمت است را اینقدر عاشقانه روایت میکنند این رابطه نمی تواند عاشقانه باشد چون بصیر با نازنین خانم مشکلی ندارد خواندن اشعار حافظ به این شکل ییشتر خنده دار است نه احساسی
داستان این کتاب دقیقا از یک ذهن خمار تراوش میکنه وگر نه آدم سالم یک همچین داستانی سر هم نمیکنه،فکر کنم نویسنده احتمالا صنعتی استفاده میکنه ،چون سنتی ها اینقدر عوارض شدید ندارند.
چقدر عالی نقد کردین ممنونم.
من هم نظر خودمو میگم. اول اینکه خیلی داستان رو کش دادن این بدترین کاریه که یه کارگردان میتونه بکنه دوم؛ داستان یک شخصیت قهرمان نداره همه بدند همه حسودن، همه شخصیت های به نوعی منفی هستند.
من با اینکه ۱۳ قسمت رو دیدم هنوز نمی دونم کی قهرمان اصلی داستانه. من باید نگران کی باشم، محبوبه که من خیلی از نقش اون متنفر بودم اون بد ترین شخصیت بود.
خلاصه کسی که باید نگرانش باشیم ازش متنفریم .در این داستان.
سلام روزبخیر
نقدهای شما کاملا درست و منطقی هست،ان شاء الله فصل دوم را خیلی باشکوه تر از فصل اول ببینیم؛ اما سریال در مقایسه با خود رمان خیلی حرفه ای و عاشقانه تر ساخته شده و این بی نظیر و قابل تحسینه،این رو میگم چون رمان رو خوندم و واقعا متعجب شدم چرا که در رمان اصلا نظم و ادبیات درستی وجود نداره وقتی شما عاشقانه هایی که عرفا نوشتند رو در ذهن دارید و این رمان رو میخونید در این زمانه احساس میکنید دارید یک سری یادداشت یا روزنامه میخونید، از خانم نرگس آبیار می بایست بسیار تقدیر کرد چرا که از چنین رمانی سریال فوق العاده ای ساختن.
خیلی دلم میخواست در کنار همه ی زیبایی های سریال به عشق الهی هم پرداخته میشد امیدوارم ان شاء الله در فصل دوم شاهد عشق آسمانی هم باشیم چرا که عشق موهبتی الهی است و سرچشمه آن از خداوند متعال می باشد.
التماس دعا
یه مشکل خیلی خیلی بزرگ فیلم اینه که محبوبه آرایشش از مادرش بیشتره ولی قسمت اول وقتی مادرش آرایش میکنه به محبوبه میگه برو بیرون خجالت بکش
درود بر شما.
یه سری موارد جاذبههای سریاله برای مخاطبان عام. در هر حال نقد شما وارده.
چرا تو قسمت ۱۲ و ۱۳ فیلمنامه با داستان اصلی رمان کلا مغایرت پیدا میکند؟ تو داستان اصلی کتاب، رحیم و محبوبه چن قرار عاشقانه تو کوچه پشت عمارت میذارن و اسم اون کوچه رو میذارن کوچه عُشاق، بعد بصیراملک میدونه و میره رحیم رو شلاق میزنه و تموم بدن رحیم خونی میشه و بعد اون یه تیکه از لباس خونی خودش ر میده به محبوبه و اون هم تو صندوقچه ش نگهش میداره چندین سال، بعد بصیرالملک از روی اجبار و با دل نارضا عقدشون میکنه و میگه دیگه نیا خونه من
ولی توی فیلم کلا داستان رو عوض کردن، بعید بود از کارگردانی خانم آبیار
درود بر شما
بسیاری از بخشهای سریال با رمان تفاوت دارن. اقباس قرار نیس کپی موبهمو از رمان باشه و فیلمنامهنویس حق دخل و تصرف داره.
نظرات بسیار درست..مخصوصا راجع به استایل رحیم😂
ترلان هم خیلی سرد بازی میکرد خانم برومند خیلی بهتر حسش رو شرح میداد
اینقدر ریتم داستان کند بود که من با سرعت دو ایکس تماشا میکردم😅
انتخاب ترلان واقعا بجا هست با اون چشم و ابروی زیبا و جذاب و چهره خاص و گیرا
نقدتون درست و به جا بود ولی این همه وقت گذاشتید برای سریالی که نصفه و نیمه رها شد؟ به نظرم کلا دیگه نباید به این پلتفرم ها اعتماد کرد چون مردم اشتراک ماهیانه رو که جدا میخرن هزینه اینترنت هم اینقدر بالاست پرداخت میکنن ولی در نهایت یا سریال ها نصفه و نیمه رها میشه به اسم توقیف مثل جزر و مد یا مثل بامداد خمار یا وحشی یکی دو فصل میاد و دیگه کلا خبری از فصل های بعدی نیست این جدا از اینکه توهین به شعور مخاطب هست ی جور دزدی هم محسوب میشه
مثل اینکه قراره فصل دوم رو پخش کنن در آینده. البته هنوز جزئیات اون اعلام نشده.
نقد بسیار فرهیخته ای بود. عاشق تیتر متن شما شدم. دقیقا. سالهاست که همه چیز هست اما یک چیز مهم کم هست.
رمان بامداد خمار در حد نوشته ای کوچه بازاری هست و برای سنین نوجوانی مناسب هست.
منتها من رمانها عالی زیادی از نویسندگان ایرانی خوندم که سواد و هنر نویسنده من رو به تعجب واداشته. منتها مشکل این هست که این رمانها هرگز جایی مطرح نمیشند.
به کتابهای کم ارزش جایزه داده میشه و آثار
شاخص انگار که عمدا دفن میشند.
راجب سریال کلا نظر نمیدم چون اهل موضوعات عاشقانه نیستم و نمیبینم. حتی نوع خارجی رو
درود بر شما مخاطب گرامی. خوشحالیم که همراهمونین.
رمان بامداد خمار علیرغم داستان ظاهرا عامه پسندش،اثری سنگین و باوقار و جذابه.ولی سریال در فضایی خاله زنکی و جلف و سبک روایت میشه.انبوه زنانی که با لهجه های مختلف مدام درحال شلوغ کاری و ادا و اطوار هستن از دده خانم و دایه گرفته تا حتی مادر محبوبه و خاله و عمه.همه مدام در هم می لولن و جملات عامیانه و امثال و شعر و مثل بلغور میکنن به حدی که واقعا بیننده سرسام میگیره تا بفهمه اینا دقیقا چی دارن میگن ؛در حالیکه کتاب راست و پاکیزه منظورشو بیان کرده.از نظر فنی هم حرکات مداوم دوربین و عقب جلو کردن تصویر،نه تنها یک ایده هنرمندانه نیست بلکه دقیقا نشانه ضعف و بی اطلاعی کارگردان از اصول اولیه فیلمسازیه.
با احترام به نقد حرفه ای شما من به عنوان یک بیننده که تخصصی و علمی نمی تونه نظر بده نظرمو می نویسم:
وقتی که سه قسمت اول سریالو دیدم گفتم چقدر کارگردانی ضعیف است اما از قسمت 3 به بعد بسیار خوشم اومد خصوصا از فضای قدیم که به تصویر کشیده بودن و شخصیت هایی که در این سریال نقش آفر ینی کر دند به جد می تونم بگم همگی عالی بازی کردند و چه قدر لباس های زیبا و آرایش جالبی رو به تصویر کشیدن باورتون شاید نشه از اینکه پس ذهنم به تصاویر فکر می کنم لذت میبرم چقدر قشنگ فضای خاله زنکی رو به تصویر کشیده حتی گفتمان های بینشون و شوخی هایشان در کل واقعا دوست داشتم سریالو منتظر ادامه سیزن هاش هستم واقعا ممنون از نرگس آبیار عزیز و ممنون از شما که این چنین نقد حرفه ای را انجام دادین اما از نگاه عامیانه مردم که خود من هم هستم خواستم نظرمو بگم و اینکه چقدر دوست داشتم محبوبه با رحیم نجار ازدواج نکنه همش پیش خودم میگم کاش جریان سریال عوض بشه و این دختر بی فکر زن رحیم نجار نشه
سلام دوست عزیز. خیلی ممنونیم که نظرتون رو با ما درمیون گذاشتین. بهطور کلی از نیمههای فصل اول ریتم و کارگردانی سریال بهتر شد. خوشحالیم که مخاطبان خوبی مثل شما داریم.
بقیشو دیگه نگاه نکردم.
نرگس آبیار چقدرم هم وقت گذاشته
ولی نتیجه دلخواه بیننده نداره
من ۳۰دقیقه از فیلو دیدم
دقیقا همین نظرات شما یک به یک تو ذهنم اومد
ممنونیم از اینکه نظرتون رو با ما درمیون گذاشتین💐
با دیدن ۳۰ دقیقا نمیشه نظر عادلانه ای داد
ای کاش فیلمش رو هم ب قشنگی رمانش میساختن فیلم میتونست جذاب تر باشه اگر کارگردان حرفه ای بود ولی صد حیف
سلام دوست عزیز. خانم آبیار – کارگردان سریال – بسیار حرفهای و درجهیک هستن اما [شاید] سریال خوبی نساختن.
من رمان رو همون سال که چاپ شد خریدم چون سر زبونها افتاده بود،وقتی خوندمش با توجه به رمان داستان جاوید از اسماعيل فصیح که در زمان قاجاریه اتفاق افتاده بود،پس زمینه ایی از اون دوران داشتم مخصوصا هر دو رمان در زمان احمدشاه اتفاق افتاده بود،حقیقتا رمان خیلی بهتر از سریال افراد و محیط و زمانه رو به تصویر کشیده بود متاسفانه فيلمنامه به نظر من خیلی ضعیف نوشته شده و تغییرات بیخودی که فقط سریال رو کشدار میکنه اضافه شده
سلام دوست عزیز. خوشحالیم که باهامون همراهین و ممنون از نظرتون.
درمورد بخشی که گفته بودید رحیم اصلا به مردای هم دوره ایش شبیه نیست مخالفم لباس کهنه و موهای پریشان و بازوهای ورزیده اون رو خیلی خوب به یک نجار پر تلاش توصیف کرده به هر حال بخاطر کار زیاد پشت بازو داره و مشخصه هدف هم نمایش این موضوع بوده..مورد دوم اینه که این یک سریاله و قرار نیست دقیقا مانند کتابش باشه بله تغییراتی قطعا داره و روند کند داستان هم بخاطر این موضوع هست که می خواد کشش بده و بنظرم چون سریاله نمیتونن سریع جمعش کنن وگرنه باید سینماییش رو می ساختن..طی این دو قسمت آخر هم باید بگم روند داستان بهتر شد و بنظرم نمره قبولی میگیره..بعضی جاها با بی انصافی نقد شده بود!
سلام به شما دوست عزیز. با توجه به اینکه مملکت در اعتصابه و اوضاع خوب نیس ما هم سایت رو بهروزرسانی نکرده و هیچ مطلب جدیدی رو نذاشتیم. متنی که شما خوندین مربوط به نقد قسمت ۱ تا ۷ سریال بوده. هروقت حال عمومی مملکت خوب شد، ما هم نقد رو بهروزرسانی میکنیم.
بنده فقط میدونم با وجود هر عیبی که داره باز مورد علاقه خیلیا واقع شده.هم از نظر داستانی هم فضای سریال و شخصیت ها.هرچند همون افراد هم انتقاداتی دارن ولی بازم تو دل مخاطباش جا شده
سلام.کسی منکر حرف شما نشده ولی ما بهعنوان رسانه وظیفهمونه بررسی دقیق و جامع بنویسیم.
سلام خداقوت
الان که آخرین قسمت فصل اول رو دیدم اومدم وبگردی و نقد شمارو دیدم و خوندم.تقریبا همه ی نقد هارو حس کردم یعنی اینطوری بود که هرتیکه رو خوندم باخودم گفتم عه مثل فلان سکانس!دقیقا بااینکه بازی ترلان پروانه خوب هست اما باشخصیتش ارتباط نمیگیری و اگه راوی نباشه اصلا نمیفهمی چی تو سرش میگذره !و اصلا چیشد که رحیمم دل باخت؟اونم از قبل دیدن چهره محبوبه
بنطرم خیلی در مورد سریال بیرحمانه چرت و پرت نوشتید بعنوان نقد…. چیزهایی که شما نوشتید خیلی کمتر از سریال اثرگذارو قابل درک بود،…
لطفآ دیگه هیچ سریالی رو نقد و بررسی نکنید و نظر هم ندید.
بله، درسته،، و سریال خیلی کند پیش میره و در جایی ک نباید تیزر پایان پخش میشه، جوری ک برای دیدن قسمت بعد مشتاق نمیشیم،،، و اتفاق خاصی در هر قسمت نمیوفته یک ریتم کند و بدون رویداد
بسیار سریال کندیه و خیلی جاها واقعاً حوصلهٔ آدم سرمیره. کندی سریال کشدار بودنه، از سبک سریال نیست!
میشه راجب کاراکتر های دیگه هم نقد کنید.
اونقدر تکرار میشه عشق رحیم و محبوبه و رسیدنی و اتقاقی در کار نیست، من که گفتم شاشیدم توی اون عشقتون و حالت تهوع گرفتم. اگرچه در تماشای این سریال من همراه کسی بودم که تماشاش میکرد. و من کسی بودم که شاش میکرد.
البته نظرتون رو کمی مؤدبانهتر میدادین بهتر بود.
فقط اومدم یه چیز رو بگم و برم،رمانش واقعا جالب و زیبا بود.اتفاقا کارکتر هاش اصلا تک بعدی نبودن به ویژه محبوبه.اگه رمان رو خوندین که بعید میدونم خونده باشین،امیدوارم یه نقد ازش بنویسین تا ماهم با رمان سطحی که ازش حرف میزنید بهتر اشناشیم
سلام دوست عزیز. من به سلیقهٔ شما احترام میذارم و بله رمان رو خوندم و سریال رو هم دارم میبینم. ما نقد رمان رو ننوشتیم، نقد سریال رو نوشتیم. رمان داستانی بسیار عامهپسند داره که مناسب دوران نوجوانی ما بوده! شما خیلی حرفهایتر هم بخواین بررسی کنین نام این رمان تو لیست رمانهای برتر ایرانی هم نیست. در هر حال من به سلیقهٔ شما احترام میذارم و خانم ابیار هم مناسب سلیقه عام مردم سریال رو ساختن.
چرا صحنه هایی که بصیر درخانه عصمت است را اینقدر عاشقانه روایت میکنند این رابطه نمی تواند عاشقانه باشد چون بصیر با نازنین خانم مشکلی ندارد خواندن اشعار حافظ به این شکل ییشتر خنده دار است نه احساسی
داستان این کتاب دقیقا از یک ذهن خمار تراوش میکنه وگر نه آدم سالم یک همچین داستانی سر هم نمیکنه،فکر کنم نویسنده احتمالا صنعتی استفاده میکنه ،چون سنتی ها اینقدر عوارض شدید ندارند.
چقدر عالی نقد کردین ممنونم.
من هم نظر خودمو میگم. اول اینکه خیلی داستان رو کش دادن این بدترین کاریه که یه کارگردان میتونه بکنه دوم؛ داستان یک شخصیت قهرمان نداره همه بدند همه حسودن، همه شخصیت های به نوعی منفی هستند.
من با اینکه ۱۳ قسمت رو دیدم هنوز نمی دونم کی قهرمان اصلی داستانه. من باید نگران کی باشم، محبوبه که من خیلی از نقش اون متنفر بودم اون بد ترین شخصیت بود.
خلاصه کسی که باید نگرانش باشیم ازش متنفریم .در این داستان.
سلام روزبخیر
نقدهای شما کاملا درست و منطقی هست،ان شاء الله فصل دوم را خیلی باشکوه تر از فصل اول ببینیم؛ اما سریال در مقایسه با خود رمان خیلی حرفه ای و عاشقانه تر ساخته شده و این بی نظیر و قابل تحسینه،این رو میگم چون رمان رو خوندم و واقعا متعجب شدم چرا که در رمان اصلا نظم و ادبیات درستی وجود نداره وقتی شما عاشقانه هایی که عرفا نوشتند رو در ذهن دارید و این رمان رو میخونید در این زمانه احساس میکنید دارید یک سری یادداشت یا روزنامه میخونید، از خانم نرگس آبیار می بایست بسیار تقدیر کرد چرا که از چنین رمانی سریال فوق العاده ای ساختن.
خیلی دلم میخواست در کنار همه ی زیبایی های سریال به عشق الهی هم پرداخته میشد امیدوارم ان شاء الله در فصل دوم شاهد عشق آسمانی هم باشیم چرا که عشق موهبتی الهی است و سرچشمه آن از خداوند متعال می باشد.
التماس دعا
خوشحالیم نظر شما رو جلب کردیم.
سلام روزبخیر
بزرگوارید
یه مشکل خیلی خیلی بزرگ فیلم اینه که محبوبه آرایشش از مادرش بیشتره ولی قسمت اول وقتی مادرش آرایش میکنه به محبوبه میگه برو بیرون خجالت بکش
درود بر شما.
یه سری موارد جاذبههای سریاله برای مخاطبان عام. در هر حال نقد شما وارده.
چرا تو قسمت ۱۲ و ۱۳ فیلمنامه با داستان اصلی رمان کلا مغایرت پیدا میکند؟ تو داستان اصلی کتاب، رحیم و محبوبه چن قرار عاشقانه تو کوچه پشت عمارت میذارن و اسم اون کوچه رو میذارن کوچه عُشاق، بعد بصیراملک میدونه و میره رحیم رو شلاق میزنه و تموم بدن رحیم خونی میشه و بعد اون یه تیکه از لباس خونی خودش ر میده به محبوبه و اون هم تو صندوقچه ش نگهش میداره چندین سال، بعد بصیرالملک از روی اجبار و با دل نارضا عقدشون میکنه و میگه دیگه نیا خونه من
ولی توی فیلم کلا داستان رو عوض کردن، بعید بود از کارگردانی خانم آبیار
درود بر شما
بسیاری از بخشهای سریال با رمان تفاوت دارن. اقباس قرار نیس کپی موبهمو از رمان باشه و فیلمنامهنویس حق دخل و تصرف داره.
نظرات بسیار درست..مخصوصا راجع به استایل رحیم😂
خوشحالیم از نقد خوشتون اومده.
ترلان هم خیلی سرد بازی میکرد خانم برومند خیلی بهتر حسش رو شرح میداد
از نظر شما سپاسگزاریم.
اینقدر ریتم داستان کند بود که من با سرعت دو ایکس تماشا میکردم😅
بله؛ متأسفانه سریال ریتم کندی داشت.
انتخاب ترلان واقعا بجا هست با اون چشم و ابروی زیبا و جذاب و چهره خاص و گیرا
بله؛ خانم پروانه زیبا هستن.
نقدتون درست و به جا بود ولی این همه وقت گذاشتید برای سریالی که نصفه و نیمه رها شد؟ به نظرم کلا دیگه نباید به این پلتفرم ها اعتماد کرد چون مردم اشتراک ماهیانه رو که جدا میخرن هزینه اینترنت هم اینقدر بالاست پرداخت میکنن ولی در نهایت یا سریال ها نصفه و نیمه رها میشه به اسم توقیف مثل جزر و مد یا مثل بامداد خمار یا وحشی یکی دو فصل میاد و دیگه کلا خبری از فصل های بعدی نیست این جدا از اینکه توهین به شعور مخاطب هست ی جور دزدی هم محسوب میشه
مثل اینکه قراره فصل دوم رو پخش کنن در آینده. البته هنوز جزئیات اون اعلام نشده.
نقد بسیار فرهیخته ای بود. عاشق تیتر متن شما شدم. دقیقا. سالهاست که همه چیز هست اما یک چیز مهم کم هست.
رمان بامداد خمار در حد نوشته ای کوچه بازاری هست و برای سنین نوجوانی مناسب هست.
منتها من رمانها عالی زیادی از نویسندگان ایرانی خوندم که سواد و هنر نویسنده من رو به تعجب واداشته. منتها مشکل این هست که این رمانها هرگز جایی مطرح نمیشند.
به کتابهای کم ارزش جایزه داده میشه و آثار
شاخص انگار که عمدا دفن میشند.
راجب سریال کلا نظر نمیدم چون اهل موضوعات عاشقانه نیستم و نمیبینم. حتی نوع خارجی رو
درود بر شما مخاطب گرامی. خوشحالیم که همراهمونین.
رمان بامداد خمار علیرغم داستان ظاهرا عامه پسندش،اثری سنگین و باوقار و جذابه.ولی سریال در فضایی خاله زنکی و جلف و سبک روایت میشه.انبوه زنانی که با لهجه های مختلف مدام درحال شلوغ کاری و ادا و اطوار هستن از دده خانم و دایه گرفته تا حتی مادر محبوبه و خاله و عمه.همه مدام در هم می لولن و جملات عامیانه و امثال و شعر و مثل بلغور میکنن به حدی که واقعا بیننده سرسام میگیره تا بفهمه اینا دقیقا چی دارن میگن ؛در حالیکه کتاب راست و پاکیزه منظورشو بیان کرده.از نظر فنی هم حرکات مداوم دوربین و عقب جلو کردن تصویر،نه تنها یک ایده هنرمندانه نیست بلکه دقیقا نشانه ضعف و بی اطلاعی کارگردان از اصول اولیه فیلمسازیه.
از همراهی شما مخاطب عزیز سپاسگزاریم.
با احترام به نقد حرفه ای شما من به عنوان یک بیننده که تخصصی و علمی نمی تونه نظر بده نظرمو می نویسم:
وقتی که سه قسمت اول سریالو دیدم گفتم چقدر کارگردانی ضعیف است اما از قسمت 3 به بعد بسیار خوشم اومد خصوصا از فضای قدیم که به تصویر کشیده بودن و شخصیت هایی که در این سریال نقش آفر ینی کر دند به جد می تونم بگم همگی عالی بازی کردند و چه قدر لباس های زیبا و آرایش جالبی رو به تصویر کشیدن باورتون شاید نشه از اینکه پس ذهنم به تصاویر فکر می کنم لذت میبرم چقدر قشنگ فضای خاله زنکی رو به تصویر کشیده حتی گفتمان های بینشون و شوخی هایشان در کل واقعا دوست داشتم سریالو منتظر ادامه سیزن هاش هستم واقعا ممنون از نرگس آبیار عزیز و ممنون از شما که این چنین نقد حرفه ای را انجام دادین اما از نگاه عامیانه مردم که خود من هم هستم خواستم نظرمو بگم و اینکه چقدر دوست داشتم محبوبه با رحیم نجار ازدواج نکنه همش پیش خودم میگم کاش جریان سریال عوض بشه و این دختر بی فکر زن رحیم نجار نشه
سلام دوست عزیز. خیلی ممنونیم که نظرتون رو با ما درمیون گذاشتین. بهطور کلی از نیمههای فصل اول ریتم و کارگردانی سریال بهتر شد. خوشحالیم که مخاطبان خوبی مثل شما داریم.
بقیشو دیگه نگاه نکردم.
نرگس آبیار چقدرم هم وقت گذاشته
ولی نتیجه دلخواه بیننده نداره
خوشحالیم باهامون درارتباطین.
من ۳۰دقیقه از فیلو دیدم
دقیقا همین نظرات شما یک به یک تو ذهنم اومد
ممنونیم از اینکه نظرتون رو با ما درمیون گذاشتین💐
با دیدن ۳۰ دقیقا نمیشه نظر عادلانه ای داد
ای کاش فیلمش رو هم ب قشنگی رمانش میساختن فیلم میتونست جذاب تر باشه اگر کارگردان حرفه ای بود ولی صد حیف
سلام دوست عزیز. خانم آبیار – کارگردان سریال – بسیار حرفهای و درجهیک هستن اما [شاید] سریال خوبی نساختن.
من رمان رو همون سال که چاپ شد خریدم چون سر زبونها افتاده بود،وقتی خوندمش با توجه به رمان داستان جاوید از اسماعيل فصیح که در زمان قاجاریه اتفاق افتاده بود،پس زمینه ایی از اون دوران داشتم مخصوصا هر دو رمان در زمان احمدشاه اتفاق افتاده بود،حقیقتا رمان خیلی بهتر از سریال افراد و محیط و زمانه رو به تصویر کشیده بود متاسفانه فيلمنامه به نظر من خیلی ضعیف نوشته شده و تغییرات بیخودی که فقط سریال رو کشدار میکنه اضافه شده
سلام دوست عزیز. خوشحالیم که باهامون همراهین و ممنون از نظرتون.
درمورد بخشی که گفته بودید رحیم اصلا به مردای هم دوره ایش شبیه نیست مخالفم لباس کهنه و موهای پریشان و بازوهای ورزیده اون رو خیلی خوب به یک نجار پر تلاش توصیف کرده به هر حال بخاطر کار زیاد پشت بازو داره و مشخصه هدف هم نمایش این موضوع بوده..مورد دوم اینه که این یک سریاله و قرار نیست دقیقا مانند کتابش باشه بله تغییراتی قطعا داره و روند کند داستان هم بخاطر این موضوع هست که می خواد کشش بده و بنظرم چون سریاله نمیتونن سریع جمعش کنن وگرنه باید سینماییش رو می ساختن..طی این دو قسمت آخر هم باید بگم روند داستان بهتر شد و بنظرم نمره قبولی میگیره..بعضی جاها با بی انصافی نقد شده بود!
سلام به شما دوست عزیز. با توجه به اینکه مملکت در اعتصابه و اوضاع خوب نیس ما هم سایت رو بهروزرسانی نکرده و هیچ مطلب جدیدی رو نذاشتیم. متنی که شما خوندین مربوط به نقد قسمت ۱ تا ۷ سریال بوده. هروقت حال عمومی مملکت خوب شد، ما هم نقد رو بهروزرسانی میکنیم.
بنده فقط میدونم با وجود هر عیبی که داره باز مورد علاقه خیلیا واقع شده.هم از نظر داستانی هم فضای سریال و شخصیت ها.هرچند همون افراد هم انتقاداتی دارن ولی بازم تو دل مخاطباش جا شده
سلام.کسی منکر حرف شما نشده ولی ما بهعنوان رسانه وظیفهمونه بررسی دقیق و جامع بنویسیم.
سلام خداقوت
الان که آخرین قسمت فصل اول رو دیدم اومدم وبگردی و نقد شمارو دیدم و خوندم.تقریبا همه ی نقد هارو حس کردم یعنی اینطوری بود که هرتیکه رو خوندم باخودم گفتم عه مثل فلان سکانس!دقیقا بااینکه بازی ترلان پروانه خوب هست اما باشخصیتش ارتباط نمیگیری و اگه راوی نباشه اصلا نمیفهمی چی تو سرش میگذره !و اصلا چیشد که رحیمم دل باخت؟اونم از قبل دیدن چهره محبوبه
سلام دوست عزیز. ممنون از توجهتون💐
بنطرم خیلی در مورد سریال بیرحمانه چرت و پرت نوشتید بعنوان نقد…. چیزهایی که شما نوشتید خیلی کمتر از سریال اثرگذارو قابل درک بود،…
لطفآ دیگه هیچ سریالی رو نقد و بررسی نکنید و نظر هم ندید.
چشم دوست عزیز!
بله، درسته،، و سریال خیلی کند پیش میره و در جایی ک نباید تیزر پایان پخش میشه، جوری ک برای دیدن قسمت بعد مشتاق نمیشیم،،، و اتفاق خاصی در هر قسمت نمیوفته یک ریتم کند و بدون رویداد
بسیار سریال کندیه و خیلی جاها واقعاً حوصلهٔ آدم سرمیره. کندی سریال کشدار بودنه، از سبک سریال نیست!
میشه راجب کاراکتر های دیگه هم نقد کنید.
در اسرعوقت مینویسیم.
اونقدر تکرار میشه عشق رحیم و محبوبه و رسیدنی و اتقاقی در کار نیست، من که گفتم شاشیدم توی اون عشقتون و حالت تهوع گرفتم. اگرچه در تماشای این سریال من همراه کسی بودم که تماشاش میکرد. و من کسی بودم که شاش میکرد.
البته نظرتون رو کمی مؤدبانهتر میدادین بهتر بود.
فقط اومدم یه چیز رو بگم و برم،رمانش واقعا جالب و زیبا بود.اتفاقا کارکتر هاش اصلا تک بعدی نبودن به ویژه محبوبه.اگه رمان رو خوندین که بعید میدونم خونده باشین،امیدوارم یه نقد ازش بنویسین تا ماهم با رمان سطحی که ازش حرف میزنید بهتر اشناشیم
سلام دوست عزیز. من به سلیقهٔ شما احترام میذارم و بله رمان رو خوندم و سریال رو هم دارم میبینم. ما نقد رمان رو ننوشتیم، نقد سریال رو نوشتیم. رمان داستانی بسیار عامهپسند داره که مناسب دوران نوجوانی ما بوده! شما خیلی حرفهایتر هم بخواین بررسی کنین نام این رمان تو لیست رمانهای برتر ایرانی هم نیست. در هر حال من به سلیقهٔ شما احترام میذارم و خانم ابیار هم مناسب سلیقه عام مردم سریال رو ساختن.