
نقد سریال پلوریبوس Pluribus؛ بمب اتم همیشه راه چاره است!
- ژانر علمیتخیلی
- امتیاز مخاطبان
- زمان فیلم 60 دقیقه
- سال ساخت سال 2024













در شبی که جهان آشنای ما نابود میشود تمدن در درام علمی تخیلی جدید «پلوریبوس» از بشریت پیشی میگیرد. رئیسجمهور تحت شرایط مرموزی میمیرد و برای کارول مرگ همراهش، هلن (با بازی میریام شور) فاجعهبارتر است. سپس در کمتر از یک ساعت آخرالزمان محو و تشنج مردم متوقف میشود. آتش ها خاموش میشوند. با وجود اینکه مردم توسط ویروس فرازمینی مسخ شدهاند؛ اما وقتی برای برداشتن جسد هلن حرکت نزدیک میشوند و کارول با اشک اعتراض میکند آنها گوش میدهند و با هم میگویند: «ما فقط میخواهیم کمک کنیم، کارول». ویروس از کجا آمده و چگونه در سراسر جهان شیوع پیدا کرده است؟ کاش میتوانستم به شما بگویم، اما همینقدر کافی است که بگویم گیلیگان پاسخهایی ارائه داده که کاملاً شگفتانگیز هستند.
در این مقاله از مجله هنری فرام سینما قرار است به نقد سریال Pluribus بپردازیم. ما در این نقد قصد داریم نکات قابلتوجه این سریال را با توجه به پخش تنها 6 قسمت بررسی کنیم تا دریابیم چرا این سریال توانست نظرات متفاوت مخاطب سختگیر و طرفدار گیلیگان را جلب کند؛ هرچند لزوماً این مسئله دربارۀ منتقدان صدق نکرد.
نویسنده

ویراستار
در این نقد، مضمون اصلی و بسیاری از بخشهای مهم سریال «پلوریبوس» بهطور کامل افشا میشود. اگر سریال را ندیدهاید و دوست ندارید موضوع آن را متوجه شوید، خواندن این نقد را به شما توصیه نمیکنیم.
امتیاز نگارنده: 8 از 10
پیشنهاد: همۀ ما کموبیش با آثار پیشین گیلیگان آشنایی داریم. کمتر کسی میتواند منکر برتر بودن سریالهای بریکینگ بد و بهتره با ساول تماس بگیرید باشد. اما اگر بهدنبال سریالی مانند این دو باشید راه اشتباهی میروید؛ دستکم در این سریال. سرعت داستان کند است، شخصیتها محدود و نماها ثابت هستند. اغلب زمان هر قسمت در خانه کارول میگذرد و تقریباً همیشه با او هستیم. پیشنهاد میکنم با کمی شکیبایی، امید و اعتماد به سازنده به تماشای این سریال بنشینید.
در جهانی که موج مرموزی از شادی اجباری آن را فرا گرفته، کارول استورکا ـ یکی از معدود افراد مصون از این وضعیت ـ باید پرده از راز واقعی ماجرا بردارد و بشریت را از سعادت خود نجات دهد.
اگر مردی مرموز از طریق تلویزیون با شما صحبت میکند و شما در خواب یا متوهم نباشید، میتوان با اطمینان پذیرفت که دنیا تغییر کرده است. چگونه و چرا سؤالی است که در سریال جدید و لذتبخش وینس گیلیگان، خالق سریالهای Breaking Bad و Better Call Saul تکرار میشود. همانقدر مضحک که معلم علوم دبیرستان به قاچاقچی مواد مخدر تبدیل شد [والتر وایت در سریال بریکینگ بد] یا وکیل بیعرضه [مانند ساول گودمن] قهرمانی شد که ما طرفدارش هستیم! در اینجا گیلیگان درام اجتماعی را در قالب ژانر علمی تخیلی میپیچد و داستان را حولمحور قهرمان زن سرسخت اما دلسوز و فروتن میچرخاند تا یکی ازهوشمندانهترین و سرگرمکنندهترین سریالهای سال را خلق کند.
در نقد سریال Pluribus قسمت اول باید گفت یک داستان فاجعهبار درجهیک پیش میرود، نمایشی بینظیر از تنشی که به صحنۀ ترسناک عجیبوغریب تبدیل میشود. با این حال، بهنوعی این وحشتهای مسری در نهایت جهان را به مکانی شادتر تبدیل میکنند؛ البته بهجز کارول. او در دریایی از چهرههای خندان اخم کرده است و هیچکدام چیزی بیش از خوشحالی کارول نمیخواهند (که فقط او را ناراحتتر میکند). در حالی که بقیۀ افراد آلوده ممکن است رفتار خود با کارول را مهربانانه بدانند، از نظر او هر لبخند بیشازحد بزرگ و سلام و احوالپرسی بیشازاندازه تند و تیز [سلام، کارول!] چیزی بیش از یادآوریهای تلخ از واقعیت آشفتهای نیست که او در آن قرار دارد.
کلمۀ «من» به انقراض نزدیک میشود؛ چراکه توده مردم بهعنوان «ما» صحبت میکنند. آنها فقط برای راحتی کارول خود را متمایز میکنند: «این فرد لارنس جی. کلس یا لری نام دارد.» اگرچه کارول بهطرز غیرقابلتوضیحی مصون بهنظر میرسد، اما آنها مهربان و مشتاق هستند تا دریابند چگونه او را به جمع خود بیاورند. فرضیه این سریال یک پیچش مفهومی سطح بالا در ژانر آخرالزمان است. بهجای زامبیها یا جنگ هستهای، جهان توسط یک «ویروس شادی» تسخیر شده است.
آنها از برآورده کردن خواستههای ساده و دمدستی خوشحال هستند. کومبا از آنها مانند سرویس دربان استفاده میکند و هواپیمای ایر فورس وان را به سفری دور دنیا هدایت میکند، در حالی که در تمام این مدت گروهی از دختران با پوشش پلنگی و سکسی در انتظار او هستند. زوسیا میگوید که آنها از بیبندوباری او ناراحت نیستند: «برای ما محبت همیشه خوشایند است.» گیلیگان در جایی گفته است که این سریال حدود یک دهه پیش، قبل از اینکه هوش مصنوعی به فناوری مصرفی گسترده تبدیل شود، طراحی شده است. با این حال، تیتراژ پایانی بهطور کنایهآمیزی میگوید: «این سریال توسط انسانها ساخته شده است.»

نقش قهرمان زن، کارول استورکا، را ریا سیهورن – کیم در سریال «بهتره با سال تماس بگیری» را بازی میکند. در نقد سریال Pluribus قسمت سوم میتوان گفت او کاملاً با احساسات واقعی و چرخشهای داستانیِ دیوانهوارِ گیلیگان هماهنگ است. یک اتفاق فاجعهبار رخ میدهد و کارول را در محاصرۀ افرادی قرار میدهد که همیشه خوشحال هستند. او پیش از این یکی از ناشادترین افراد روی کره زمین بود و بهنظر میرسد نسبتبه هر اتفاقی که در اطرافش میافتد مصون است. او که نویسندۀ رمانهای عاشقانۀ پرفروشی است، بهطور خصوصی میگوید خوانندگانش یک مشت احمق هستند که کتابهایش را با عناوینی مانند «خونآواز وایکارو» میبلعند.
او بدبین و تندخو است و شکاکیت طنزآمیزش در این دنیای آدمهایی که انگار راه میروند و با صورتکهای خندان حرف میزنند ویژگیای عالی و دلنشین است. او اصرار دارد: «هیچ آدم عاقلی آنقدر خوشحال نیست.» این سریال ما را جای کارول قرار میدهد و بازی همدلانۀ سیهورن هم دراماتیک و هم شوخطبعانه است و طرح علمی-تخیلی را در واکنشهای غریزی، ترسناک و مصمم او پذیرفتنی میکند.
حتی پیش از این هم بهنظر نمیرسید کارول فایدۀ زیادی برای دیگران داشته باشد. او روزهایش را صرف نگارش رمانهای عاشقانۀ پرفروشی میکرد که آنها را چرندیات بیمعنی میدانست و به همین دلیل از طرفدارانش بیزار بود. او همزمان هم غرابت خود و هم جاهطلبیهای ادبی جدیترش را پنهان میکرد تا جذابیت بیشتری پیدا کند.
کارول در خانهای بزرگ در کوچۀ بنبست مجلل در آلبوکرکی، نیومکزیکو ـ شهری که سریالهای بریکینگ بد و بهتر است با ساول تماس بگیرید در آنجا ساخته شدهاند ـ زندگی میکند. او که یک انسانگریزِ شناختهشده است، پس از فاجعۀ اولیه هیچ تلاشی برای اطلاعرسانی به دوستان یا خانوادهاش نمیکند. گذشته از هلن مشخص نیست آیا او هم کسی را دارد یا نه. بیشتر بازماندگان دیگری که او ملاقات میکند یک یا دو عزیز را در کنار خود دارند؛ هرچند بهسختی میتوان گفت که این اقوام چقدر به خودشان قبل از ابتلا به ویروس نزدیک و بهطرز شگفتآوری پذیرای شرایط جدید هستند. کارول از میان انبوه جمعیت رابطی به نام زوسیا (کارولینا ویدرا) را انتخاب میکند.
در نقد سریال Pluribus قسمت دوم درمییابیم که تقریباً یک میلیارد نفر در همان روزی که هلن مُرد جان خود را از دست دادند. کسانی که زنده ماندند ـ همه بهجز کارول و دوازده نفر دیگر که در سراسر جهان پراکنده بودند ـ در یک وجود واحد ادغام شدهاند که توسط یک چسب روانی به هم متصل شده است و امکان دسترسی نامحدود به افکار و خاطرات کل جمع را فراهم میکند. وقتی کارول با هر کسی که ویروس دارد صحبت میکند، از نظر فنی انگار دارد با همۀ افراد دیگر روی زمین صحبت میکند.
در اینجا نویسندگان سریال از کلیشههای ژانر بهشیوهای آگاهانه و فراواقعی استفاده میکنند. کارول میگوید: «همۀ ما این فیلم را دیدهایم و میدانیم که پایان خوبی ندارد.» و ژانر علمی ـ تخیلی هرگز بر داستان انسانی او غلبه نمیکند. شوخطبعی طعنهآمیز او گاهی طعمی طنزی به سریال میدهد.
اگرچه کارول اغلب در زندگی جدیدش منزوی است، اما با پیشرفت سریال به مکانهای مختلفی در سراسر جهان سفر میکند. از دیگر شخصیتهای مهم میتوان به زوسیا، غریبهای که مأمور شده تا همه خواستههای او را برآورده کنند و او را به خوشبختی برسانند، اشاره کرد. اما مشکل کجاست؟
نکتۀ قابلتوجه در نقد سریال Pluribus قسمت چهارم این است که کارول نمیتواند خشمگین شود یا سادهترین فحشها را بدهد. خشم او میتواند به آسیب یا مرگ صدها نفر بینجامد! حتی یک شوخی در حالت خشم به انفجار خانه میانجامد.

تیتراژ هر قسمت با این جملۀ سلب مسئولیت بهپایان میرسد: «این سریال توسط انسانها ساخته شده است.» این جمله هم یک شوخی با این مفهوم است که هوش مصنوعی میتواند محتوا خلق کند و هم شعاری مناسب برای سریالی است که درخواستی برای انسانیت و آزادی اندیشه است. در هر حال تماشای این سریال بسیار سرگرمکننده است.
بخشهای نخستین استعارهای قدرتمند برای هوش مصنوعی است. سودمند اما نگرانکننده، آگاه اما بسیار کودن. وقتی کارول باطعنه به زوسیا میگوید، «تنها چیزی که میتونه بهم کمک کنه، یک نارنجک تو دستمه» آنها فوراً یکی را به خانهاش تحویل میدهند. ناآگاهی از جدی بودن نارنجک یا میزان مرگبار بودن آن به آسیب جدی به خانه و همراه جدیدش میانجامد. آنها که همیشه مشتاق جلب رضایت کارول هستند به او میگویند نوشتههای او و شکسپیر به یک اندازه شگفتانگیز هستند.
گذشته از میلیونها تلفات خارج از صحنه، واضح است که گیلیگان قصد دارد اثری سبکتر ـ و عجیبتر ـ نسبتبه دو سریال قبلی خود خلق کند. (با وجود همۀ جذابیتهای پلوریبوس در اتمسفر وهمآلود، آفتابی بودن جنوب غربی مانع از تاریک شدن بیشازاندازه اوضاع میشود.) سناریوهای عجیبوغریبی که او خلق میکند منبع طنز، دسیسه و اضطراب واقعی هستند؛ اما این سریال برخلاف آثار دیگر سازنده، هرگز چیزی بیش از مجموع اجزایش نیست.
این الگوی آزمون و خطا همانند الگوی والتر وایت سریال بریکینگ بد است که ما شاهد تغییر آشکار در شخصیت بودیم؛ تبدیل معلم شیمی به یک سلطان مواد مخدر بیرحم. در سریال جدید، کارول، در هنگام دفن جسد با لایههایی از سنگهای آتشفشانی و احتمالاً گرمازدگی روبهرو و در نهایت ناچار میشود کمک زوسیا را برای دفن هلن بپذیرد.
یکی از نویسندگان بزرگ این رسانه چیزی کاملاً بدیع و بهطرز چشمگیری غیرقابلپیشبینی خلق کرده است و بخش عمدهای از آن آسیبپذیریهایی را آشکار میکند که در ژانر علمی تخیلی واقعاً بینظیرند. اما فرازمینی بودن آن همچنین به این معنی است که سریال در توسعۀ معنادار رابطه کارول با زوسیا ـ یا هرکس دیگری ـ مشکل دارد.

از همه مهمتر این سؤال مطرح است که آیا شادی مسری و آرامشی که به ارمغان میآورد واقعاً نویدبخش جهان است یا خیر. بله، درگیری متوقف شده و تمرکز افراد آلوده بر مدیریت منابع، محیطزیست را بهبود خواهد بخشید. عالی است، مگر نه؟ بهنظر میرسد افراد آلوده چنین فکری میکنند. توضیحات بهطرز عجیبی آرام آنها که با لبخندهای ملایم و مهربانترین چشمانی که تا به حال دیدهاید ارائه میشود، ممکن است شما را تحتتأثیر قرار دهد؛ تا جایی که تعهد کارول برای معکوس کردن ویروس ممکن است مانند یک شرور به نظر برسد که در تلاش برای مقابله با خیر همگانی است.
از آنجایی که این ویروس شهروندان شاد زمین را بیاختیار یا فردیت رها میکند، تهرنگ تیرهتری در پس شیوۀ زندگی جدید و دلپذیر زمین موج میزند. گیلیگان ماهرانه مرز بین وحشتهای این حقیقت و روشهای عجیبوغریب و گاهی حتی خندهداری که شادی مداوم شیوۀ زندگی انسانها را تغییر میدهد طی میکند. نتیجه نمایشی است که لحن آن ترکیبی مداوم از ترس و طنز، علمی تخیلی و سفرنامهای نامتعارف است؛ چراکه کارول در جستوجوی پاسخ به سراسر جهان سفر میکند.
قسمت پنجم سریال Pluribus بخشی غیرمنتظره، صمیمی و دلهرهآور را ارائه میدهد که حولمحور سقوط کارول به انزوا و اکتشاف ساخته شده است. این سریال از طریق ریتم دقیق و داستانسرایی غنی از نظر احساسی از سکوت، ترس و اندوه برای خلق جذابترین ساعت خود تا به امروز استفاده میکند که با بازی جذاب ریا سیهورن تقویت میشود. نتیجه نیز اپیزودی پرتنش، متفکرانه و عمیقاً تأثیرگذار است که فصل را به قلمرویی تاریکتر و جذابتر سوق میدهد.
این بخش با عنوان شیر را بهدست آوردی (Got Milk)، سقوطی بادقت و مداوم به درون تنهایی و فشار روانی است، داستانی که تقریباً بهطور کامل حول بازی ریا سیهورن در نقش کارول ساخته شده است. این قسمت بلافاصله پس از تصمیم تکانشی و عمیقاً نگرانکنندۀ کارول برای تزریق مواد مخدر به زوسیا به امید استخراج اطلاعات از ذهن کندویی آغاز میشود.
پلوریبوس تعادل ظریفی بین کنجکاوی علمی ـ تخیلی و ضعف انسانی حفظ کرده است و این لحظه این تنش را به قلمروی خطرناکی سوق میدهد. واکنش جمعی دیگران به نقض حریم خصوصی کارول خشونتآمیز، انفجاری و حتی مقابلهای نیست. این یک کنارهگیری کامل و تمامعیار است، یک قطع ناگهانی حضور که کارول را در آلبوکرکی با افکار مارپیچی خودش برای همراهی تنها میگذارد. نحوۀ به تصویر کشیدن این سکوت ناگهانی در سریال تضاد چشمگیری با زمزمۀ مداوم ارتباطات درون کندویی که از قسمت اول وجود داشته ایجاد میکند. غیبت دیگران بلافاصله بهشکل خاصی از خشونت عاطفی تبدیل میشود؛ قضاوتی آرام اما سنگین که هر آنچه را که کارول در مورد عواقب اعمالش از پذیرش آن خودداری کرده است بیان میکند.
تا قسمت پنجم، سریال Pluribus به اوج هیجانانگیز اولین قسمت نمیرسد. از اینجا به بعد قسمت پنجم به چیزی تبدیل میشود که اساساً اودیسه روانشناختی تکنفره است. قسمتهای مربوط به پاکتهای شیر اغلب این حس را دارند که انگار شاهد سریالی آموزشی هستیم. کارول در یک بیمارستان خالی پرسه میزند، با پیام صوتی (با صدای …) که جایگزین ارتباط بلادرنگ با آنها شده است. تصاویر طوری بهنظر میرسند انگار سریال موقتاً به ترکیبی از «بهتره با ساول تماس بگیری» و تریلر متروکه در حومه شهر تبدیل شده است. آلبوکرکی تبدیل به اتاق پژواک تهی میشود، چشماندازی که آشنا بهنظر میرسد اما از هر نظر اشتباه است.
همچنان که این قسمت بیشتر در تنهایی کارول فرو میرود، سریال نشان میدهد او چقدر برای سکوت طاقتفرسایی که پس از رفتن همراه ذهن کندوییاش ایجاد میشود، آماده نیست. او میکوشد از طریق کارهای روزمره – ضبط پیام برای دیگر بازماندگان ایمن، گذاشتن دستورالعمل برای دیگران غایب و تلاش برای تبدیل ترسش به کار کنترل اوضاع را دوباره به دست بگیرد، اما این ظاهر بهسرعت ترک میخورد. لحظهای که او صدای گرگها را میشنود که به زبالههای بیرون کوچهاش هجوم میآورند، این قسمت شروع به گرایش به حس خزندهای از طبیعت میکند که در مقابل رها شدن انسانها مقاومت میکند.
اقدامات صرفهجویی در مصرف برق در سطح شهر با هم ترکیب میشوند تا محیطی وهمآور ایجاد کنند که در آن مرز بین تمدن و طبیعت وحشی باریک میشود. تلاش کارول برای دور کردن گرگها با چوب گلف کمتر شبیه صحنه کمدی و بیشتر شبیه لحظهای از غریزۀ خام است، از آن نوع کارهایی که فرد وقتی منطقش بهآرامی در حال فروپاشی است انجام میدهد.
شب بیقرار کارول در خانهای که زمانی با همسرش هلن در آن زندگی میکرد، بار احساسی این قسمت را عمیقتر میکند. تصویر او که در رختخواب دراز کشیده و نمیتواند به بالش خالی کنارش نگاه کند، به مراقبهای آرام در مورد غم و اندوه تبدیل میشود که سریال تاکنون بهطور کامل به آن نپرداخته است. پلوریبوس با حذف حضور مداوم دیگران در پسزمینه نشان میدهد کارول چقدر عمیقاً از آزردگی و بدبینی برای پرت کردن حواس خود از تنهایی استفاده کرده است. این یک تغییر ظریف اما عمدی است، نوعی انتخاب داستانسرایی که بهدلیل سکون و نه نمایش تأثیرگذار است.
کشف مادۀ عجیب و کهربایی رنگ شیر گذار این قسمت از درام روانشناختی به ژانر علمی ـ تخیلی رمزآلود سنتی را نشان میدهد. تصمیم کارول برای بررسی کارتنهای شیر پراکنده در سراسر آلبوکرکی در ابتدا مانند تلاشی برای به دست آوردن مجدد کنترل چیزی، هر چیزی، در جهانی است که ناگهان خالی شده. تحلیل او از مایع با استفاده از نوارهای تست PH، طنز تلخ را با حس کنجکاوی واقعی ترکیب میکند و یادآوری اینکه قویترین لحظات سریال اغلب زمانی رخ میدهند که بداههپردازی انسان با پدیدۀ بیگانه برخورد میکند. این واقعیت که تکتک کارتنها ـ صرف نظر از طعم ـ حاوی ماده چسبناک و بیبوی یکسانی هستند، روایت را بیشتر به سمت قلمروی توطئه سوق میدهد. چیزی در مورد عادات غذایی کندویی اشتباه است و کارول نمیتواند این سؤال را بیپاسخ بگذارد.
بازگشت گرگها برای شب دوم این قسمت را به یکی از دلخراشترین اوجهای احساسی خود میرساند. به محض اینکه کارول متوجه میشود آنها در تلاش برای نبش قبر هلن هستند، لحن داستان بهشدت تغییر میکند. دویدن سراسیمه او به سمت ماشین پلیس و تصمیم ناامیدانه برای عبور از حصار حیاط خلوت خود با چراغها و آژیرهای پرسروصدا هم شدت غم او و هم فروپاشی کامل روال عادی زندگیاش را بهتصویر میکشد. این لحظه برای ایجاد شوک پخش نمیشود؛ در عوض نشان میدهد او برای محافظت از معدود قطعات سالم دنیایش چه کارهایی انجام میدهد. تماشای او که روز بعد را صرف تقویت قبر با کاشیهای سنگین بیرونی و رنگآمیزی سنگ قبر دستساز میکند یکی از بیسروصداترین و ویرانگرترین سکانسهای این سریال تابهاینجاست. این لحظه به لحظهای با وضوح دردناک تبدیل میشود و نشان میدهد چقدر از انرژی عاطفی کارول نه صرف بقا بلکه صرف حفظ خاطرۀ فردی که از دست داده شده است.

بخش پایانی این قسمت شومترین اتفاق تابهامروز را معرفی میکند. کارول رد پودر سفید استفادهشده در مخلوط شیر عجیبوغریب کندو را تا یک برند غذای حیوانات خانگی که بهصورت محلی در تأسیساتی به نام Agri-Jet فرآوری میشود دنبال میکند. کاوش او در کارخانه متروکه با استفاده از راهروهای طولانی، اتاقهای صنعتی سرد و نور تیز چراغ قوهاش برای محکم کردن آهستۀ روایت بازتابی از تنش کلاسیک آثار گیلیگان است. وقتی او انبار سرپوشیده پر از محصولات و انبارهای بستهبندیشده با پلاستیک را کشف میکند، قاببندی عمداً محتوای واقعی را از بینندگان پنهان میکند. دوربین روی صورت کارول ثابت میماند، در حالی که او یک ورق پلاستیکی را عقب میکشد و با وحشت واکنش نشان میدهد. این خویشتنداری لحظه را بسیار نگرانکنندهتر از هر تصویر صریح دیگری میکند. بیننده با این حس غیرقابلانکار باقی میماند که این کشف قرار است کل فرضیۀ ذهن کندویی، بقای دیگران و نیروی بیگانهای که آنها را به هم پیوند میدهد از نو شکل دهد.
در نقد قسمت پنجم سریال Pluribus که بهعنوان قویترین قسمت این مجموعه تا اینجا شناخته میشود، نکات ارزشمندی دیده میشود. چراکه به سکون، شخصیتپردازی و مخاطب اعتماد دارد تا بدون عجله برای یافتن پاسخ در ناراحتی بنشیند. این قسمت اجازه میدهد تنش در طول گذرگاههای طولانی تنهایی و اندوه انباشته شود و ساختار روایی ساده را به چیزی عمیقاً فراگیر تبدیل کند. ریا سیهورن با دقتی قابل توجه بار احساسی و موضوعی این قسمت را به دوش میکشد و بیننده را در میان ترس، کشف، ناامیدی و کورسویی از امید هدایت میکند. با پایان یافتن تیتراژ مشخص میشود که این ساعت کل فصل را بیسروصدا تغییر شکل داده، اسطورهشناسی سریال را گسترش داده و در عین حال تمرکز خود را بر انسانیت خام شخصیت معطوف کرده است.
قسمت ششم سریال Pluribus با فرار کارول از انبار آغاز میشود. کارول که از آنچه دیده شوکه شده، دوربین فیلمبرداری خود را برمیدارد و مصمم است از آن بهعنوان مدرک فیلم بگیرد. پس از شروع سرد داستان، مشخص میشود دیگران در حال انبار کردن اجساد برای کمک به تغذیۀ انسانهای بازمانده هستند. کارول دچار ضربۀ روحی شدید میشود. دیاباته فاش میکند ۱۱ بازماندۀ ایمنشده از نزدیک با یکدیگر در ارتباط هستند. آنها یک گروه زوم دارند و چند بار در هفته همدیگر را ملاقات میکنند. گروه به کنار گذاشتن کارول رأی دادهاند که این منجر به واکنش احساسی او شده است. اگرچه دیاباته از او حمایت میکند، از تعامل بیشتر خودداری میکند. طبیعت خشن کارول او را هم از دیگران و هم از سایر بازماندگان ایمنشدهاش بیگانه کرده است. او واقعاً در جهان تنهاست.
این قسمت همچنین آیندۀ نزدیک Pluribus را پر از افشاگریهای عالی و لحظات شخصیتی قدرتمند برای کارول استورکا با بازی «ریا سیهورن» میکند. تماشای کارول بدون اینکه واقعاً با کسی صحبت کند ـ در قسمتی که در شهری خالی پرسه میزند ـ جالب است. خوشبختانه پلوریبوس با بردن کارول به لاسوگاس برای ملاقات با آقای دیاباته با بازی «سامبا شوته»، یکی دیگر از شخصیتهای مستقل، این کار را انجام داد.
کارول پیش از پیوستن به خانوادهاش، خوشبینترین فرد دنیا نبود، اما از دست دادن هلن (میریام شور) او را بهشدت بهسمت بدبختی سوق داد. بنابراین انگیزههای شخصیت «ریا سیهورن» برای تمایل به معکوس کردن روند پیوستن به خانوادهاش دقیقاً مشخص نیست؛ چراکه او واقعاً هیچ حلقۀ اجتماعیای ندارد که نگرانیهایش را ابراز کند. قرار دادن او در کنار آقای دیاباته برای مدتی رودررو به مخاطب این امکان را میدهد که بررسی کند چه چیزی باعث میشود هردوی آنها احساس خوبی داشته باشند، اما هر پاسخی که بتوان از این گفتوگو بهدست آورد در بهترین حالت مبهم است.
از میان دیگر شخصیتهای مستقلی که پلوریبوس تاکنون نشان داده است، جذابترین شخصیت، بهجز کارول، شخصیت کارلوس مانوئل وسگا بوده است. او در سریال بهصورت پراکنده نشان داده میشود و مقاومت او در تعامل با دیگران حتی شدیدتر از کارول است. با این حال، من عاشق دیدن کنجکاوی و ناامیدی او بودم؛ وقتی که نوار کارول را تماشا میکرد.

این سریال نگاهی استادانه و تأملبرانگیز به دو سفر کاملاً موازی اما متفاوت دارد. کارول تنها در نیومکزیکو از تلاش برای نجات جهان دست میکشد تا احساسی فراموششده را دنبال کند: شادی. در همین حال، مانوسوس (کارلوس-مانوئل وسگا) پاراگوئه را ترک و سفری دشوار را برای ملاقات با کارول آغاز کرده و در طول مسیر از تعامل با دیگران خودداری میکند. این قسمت، به سبک واقعی پلوریبوس، شامل فیلمبرداری نفسگیر، فیلمبرداری در لوکیشنهای مختلف و اجراهاست. اما در ادامۀ گسترش مرزهای خلاقیت، همزمان با اینکه شخصیتها در تنهایی خود سیر میکنند، نمایش دیالوگ را کنار میگذارد و هوشمندانه از صدا، موسیقی، گفتوگوی درونی و سکوتهای جسورانه برای برقراری ارتباط استفاده میکند.
در حالی که کارول تلاش میکند جهان تازۀ تهی و عمدتاً محصور خود را بهطور کامل زندگی کند، پس از اینکه متوجه میشود دیگر هیچ تهدید قابلپیشبینیای برای تبدیل شدن او به ذهن جمعی برخلاف میلش وجود ندارد، آن حس ناامیدی از بین میرود. کارول، همراه با این کشف دردناک که تنها انسانهای غیرمتحد روی کرۀ زمین تصمیم به طرد او گرفتهاند، سرانجام در قسمت هفتم از تلاش شریف خود دست میکشد. کارول در یک حادثۀ آتشبازی تقریباً مرگبار شاید خودکشی میکند ـ یا حداقل برای نجات جان خود تلاشی نمیکند – و در نهایت پرچم سفید را تکان میدهد.
از سوی دیگر مانوسوس ناامیدانه تلاش میکند تا از سفر خطرناک جان سالم بهدر ببرد. او ماشین زرد کوچک خود را از میان جادههای پرپیچوخم، شهرهای قدیمی و زمینهای صعبالعبور میراند و فقط برای کشیدن بنزین از ماشینهای رهاشده، جمعآوری آب آشامیدنی تازه و خوابیدن توقف میکند. پلوریبوس از نتهای گرم و امیدبخش آهنگ «اسپرانزا» اثر «هرمانوس گوتیهرز» برای همراهی در سفرش استفاده میکند، اما این پاراگوئهای مصمم بهجای گوش دادن به موسیقی یا آواز خواندن با خودش، با صدای بلند انگلیسی تمرین میکند. همانطور که او از میان شکاف خطرناک عبور میکند، یک عبارت – فوقالعاده تأثیرگذار – را تکرار میکند تا مأموریت خود را به او و بینندگان یادآوری کند: «اسم من مانوسوس اویدو است. من یکی از اونها نیستم. من میخوام دنیا رو نجات بدم.»
گرچه پلوریبوس تا حد بسیاری به دیدگاه کارول محدود شده است، اما سریال بهسرعت نشان داد که مرد مرموز اهل پاراگوئه تنها انسان ایمن دیگر باقی مانده در جهان است که با کارول همعقیده است. برای اولین بار در این فصل، قسمت ۷ توجه سریال را بهطور مساوی بین این دو شخصیت تقسیم میکند و خلقوخو و تجربیات آنها را در تلاشهای انفرادی (فعلاً) آنها برای زنده ماندن از این واقعیت جدید در کنار هم قرار میدهد.
پلوریبوس به قسمت ۸ اجازه میدهد کاری پرخطرتر انجام دهد. درواقع به شخصیت اصلیاش اجازه میدهد تا راحت باشد. برای اولین بار از زمان «روز پیوستن»، کارول استورکا تقریباً آسوده بهنظر میرسد. پس از محرومیت عاطفی قسمت گذشته ـ شکاف ـ که در آن کارول محدودیتهای تنهایی و مانوسوس بهای پاکی را آموخت، قسمت ۸ سؤال ظریفتری میپرسد. چه میشود اگر دشمن نهتنها متقاعدکننده، بلکه مهربان باشد؟ چه میشود اگر تسلیم شدن بهجای احساس شکست، احساس آسودگی ایجاد کند؟
این قسمت عمداً بین ناامیدی و برخورد قرار میگیرد. این ساعت ماقبل آخر قبل از پایان فصل است و پلوریبوس بهجای شتاب گرفتن بهسمت پاسخها به عقب تکیه میدهد و شخصیتهایش را تماشا میکند؛ در دنیایی که اصرار دارد آنها را بهتر از خودشان میشناسد. کارول و زوزیا سه روز را با یکدیگر میگذرانند و پلوریبوس با این زمان مانند قرار اول کند و کمی عجیبوغریب که در انتهای دنیا امتداد یافته است رفتار میکند: بازیهای کارتی، کروکت، لیموناد و سکوتهای مشترک. تشکهای خواب روی زمین استادیومی که در آن اعضای گروه بهخاطر بهرهوری و صرفهجویی در کنار هم استراحت میکنند. همۀ اینها بهطرز آرامشبخشی جشن عشق دنیوی است.
اما کارول منفعل نیست. ترفند اصلی این قسمت این است که نرمی به روش جدید او تبدیل میشود. در حالی که قسمتهای قبلی مقاومت او را بهعنوان انزوا و امتناع نشان میدادند، کارول به زوزیا اجازه میدهد بماند. او در حالی که به استخراج اطلاعات ادامه میدهد، به او اجازه محبت ـ حتی رابطه جنسی ـ میدهد.
احساسیترین سکانس این قسمت بازسازی رستوران قدیمی کارول است. این حرکت، دقیق، تهاجمی و اشتباه است. رستوران آتش گرفته و پیشخدمت به میامی نقلمکان کرده، حافظه بدون از دست دادن اطلاعات بازیابی شده و مشکل دقیقاً همین است. کارول بدون هیچ حرفی آنجا را ترک میکند. بعداً، مست و خشمگین، بالاخره بازی را لو میدهد: جذابیت، حواسپرتی و دستکاری. زوزیا این را انکار نمیکند. وقتی کارول از او میخواهد تأیید کند که آنها میدانند او تسلیم نشده است، میگوید: «ما میدانیم. کاش تو هم این کار را میکردی.»
کارول بادقت بیان خاطرات زوزیا را تماشا میکند. او چیزی را لو نمیدهد؛ اما این قسمت روشن میکند که این لحظه بیتوجه نمیگذرد. اگر فردیت بتواند ـ حتی برای مدت کوتاهی ـ خود را نشان دهد، پس پیوستن قطعی نیست. رستوران بازسازیشده زنندهترین تصویر این قسمت است. غم کارول چیزی نیست که بشود درستش کرد. چیزی است که باید حملش کرد. با حذف آن اعضای گروه نشان میدهند که چقدر کم میدانند انسان بودن واقعاً چه بهایی دارد.
صداقت کارول در این قسمت واقعی است و همین آن را خطرناک میکند. او تنهاست و از این میترسد که آخرین فرد زندۀ جداشده از گروه باشد. او ارتباط میخواهد و همۀ اینها درست است. همچنین او در حال جمعآوری اطلاعات است. در دو قسمت پایانی، تنهایی کارول بر او چیره میشود و او خود را درگیر رابطهای عاشقانه با زوزیا میبیند، کسی که بخشی از شخصیت هلن (میریام شور)، همسر سابق کارول که اکنون فوت کرده، را به خود گرفته است. زوزیا هنگام بازی کروکت میگوید: «شاید تو فقط افتضاحی.» و این اولین باری است که با او شوخی میکند و خیلی زود کارول مجذوب او میشود. زمانی که مانوسوس (کارلوس مانوئل وسگا) پس از سفری شجاعانۀ ۶۰۰۰ کیلومتری از راه میرسد، کارول به او بیاعتماد است. او حتی با شلیک یک تفنگ ساچمهای مانع از تلاشش برای درمان ریک میشود.

آیا برای رسیدن به این جایگاه به 9 قسمت نیاز داشتیم؟ «ریا سیهورن» گفته است که دوست دارد این سریال ده فصل ادامه داشته باشد، اما آیا اصلاً دو یا سه فصل دیگر داستانی برای گفتن دارد؟ کل این طرح داستانی میتوانست فیلم سینمایی شود. البته مطمئن نیستم آن را به یک سریال کوتاه ترجیح بدهم، اما مطمئن هم نیستم که پلوریبوس، بهاندازۀ بریکینگ بد، داستان کافی برای گفتن داشته باشد؛ چه برسد به دو برابر آن.
من مطمئن نیستم کارول اینطور عاشق زوزیا شده است. بعد از یک فصل کامل که مقاومت و انزجار کارول را برانگیخته بود، عجیب است که او چنین تغییر موضع سختی میدهد؛ حتی با وجود اینکه اذعان دارد رابطه جنسی و همراهی کارهای عجیبی با مغز ما انجام میدهند. سپس او دوباره حقیقت را کشف میکند. این بار موضوع تخمکهای منجمد او و حیلهگری کندو در ربودن آنها برای ایجاد سلولهای بنیادی و در نهایت تبدیل او به یکی از آنهاست. این نظریۀ محبوب طرفداران از زمانی بوده که فهمیدیم او تخمکهایش را منجمد کرده است. بنابراین این افشاگری چندان تکاندهنده نیست. از برخی جهات تکاندهندهتر این است که او هرگز به آن فکر نکرده بود و هرگز به این فکر نیفتاده بود که از زوریا بپرسد آیا ذهن کندو میتواند سلولهای بنیادی را از خارج از بدنش برداشت کند یا خیر. او به مانوسوس برمیگردد و از آن ذهن کنجکاو میخواهد بمب اتمی را که اوایل این فصل دربارهاش صحبت کرده بودند برایش بفرستد.
قطعاً فصل دیگر داستان این خواهد بود که کارول و مانوسوس میفهمند چگونه دنیا را نجات دهند، اما با وجود شخصیتهای کم و مأموریت کاملاً مشخص بهنظر میرسد این داستان خیلی سریع تمام میشود.
من احساسات ضدونقیضی نسبتبه سریال پرطرفدار اپل تیوی دارم. ناامیدی من از سریال Pluribus عمدتاً از دو مشکل عمده ناشی میشود: اول ریتم و تکرار و دوم طرح داستانی کشدار. داستان این سریال مثل کَرۀ خیلی کمی است که روی نان زیادی مالیده شده باشد. نه اینکه از Pluribus متنفر باشم، یا فکر کنم بد است؛ این سریال از بسیاری جهات کاملاً خوب است. فیلمبرداری فوقالعاده و داستان کاملاً هوشمندانه است. من همچنین طرفدار پروپاقرص گیلیگان هستم و این باعث میشود از انزجار خودم متنفر باشم.
من عاشق هر دو سریال «بریکینگ بد» و «بهتره با سال تماس بگیری» که او خلق کرد بودم. در نقد سریال بریکینگ بد و نقد سریال better call saul بهتفضیل این موارد را نوشتهام. آنها شاهکارهای تلویزیونی بودند، هستند و خواهند بود.
صدای آرامشبخش پاتریک فابیان را بارها و بارها و بارها و بارها در پیام صوتی کارول میشنویم، هر زمان که او با هایو مایند تماس میگیرد تا درخواستی را مطرح کند (هرچند بهطرز عجیبی هرگز درخواستی برای کوتاه کردن پیام صوتی که بهطور فزایندهای آزاردهنده میشود وجود ندارد).
پلوریبوس شروع نیرومندی همراه با فرضیۀ بسیار جالبی داشت. فصل اول سریال Pluribus 9 قسمت داشت و بهراحتی میتوانست 6 قسمت باشد. پیام صوتی فقط یکی از نمونههای تکراری بودن سریال است که روند آن را کند میکند. کارول مکالمات بسیار خوبی با این شخصیت دارد و وقتی این مکالمات با نارنجکهای دستی واقعی (یا مجازی) تمام میشوند، خیلی جالب میشود. اما بسیاری از این مکالمات تکرار همان مکالمهای هستند که او قبلاً داشته است. هر چقدر هم که از بازی «ریا سیهورن» بهعنوان یک بازیگر لذت ببرم – او در سریال Better Call Saul فوقالعاده بود – نمیتوانم ببینم کارول اینقدر بیهدف و سرگردان رفتار کند. اینکه او بالاخره در قسمت ماقبل آخر تغییر مسیر داد فقط باعث میشود پایان سریال تا حدودی زننده و شاید عجولانه بهنظر برسد.
در این فصل بیرمق Pluribus، طرح داستانی جالب و چند نظریۀ عالی دربارۀ آنچه واقعاً در حال رخ دادن است، نهفته بود. من کنجکاوم که پاسخها را پیدا کنم. بهنظرم مانوسوس شخصیت فوقالعادهای است و انتقاد او از کندو – «هیچ چیز در این سیاره مال تو نیست. تو نمیتوانی چیزی به من بدهی، چون هر چه داری دزدیده شده. تو به اینجا تعلق نداری.» – درخشان بود. مانوسوس شخصیت مورد علاقۀ من است (هرچند گمان میکنم قرار نیست واقعاً کارول را خیلی دوست داشته باشیم).

در این نقد از مجله هنری فرام سینما به نقد سریال پلوریبوس پرداختیم و نکات هنری و فنی را بررسی و تحلیل کردیم. هرچند نکات چالشبرانگیز و پرابهامی در سریال وجود دارد که بیننده را پسمیزد و شاید در قیاس با آثار پیشین گیلیگان نتوانست مخاطب عام را خشنود کند. بهویژه سرعت پیشرفت داستان بسیار کندتر از آن چیزی است که در بریکینگ بد دیدیم. ولی آنچه بیش از همه بهچشم میخورد از یک سو تجلی عبارت: «بنی آدم اعضای یکدیگرند / که در آفرینش زیک گوهرند، چه عضوی به درد آورد روزگار / دگر عضوها را نماند قرار، تو کز محنت دیگران بیغمی / نشاید که نامت نهند آدمی» است که هیچکس از آنها تاب رنج و درد و خشم کارول را نداردو همگی آسیب به یکدیگر را احساس میکنند. از سوی دیگر تنها شخصیت داستان که در ظاهر هنوز نشانی از آدمیت دارد کارول است! این تضاد میتواند یکی از نقاط قوت پیشبرنده و جذاب داستان باشد. باید دید آیا حدس ما در چرخش ماجرا و پیروزی کارول بر شادی همهگیر درست از آب درمیآید یا خیر!؟





دیدگاهی ثبت نشده!!!